ازدواج (4)

از اونجایی که اوضاع کلا خیلی خوبه. منم که خیلی شاد و شنگولم. همه چیز هم بر وفق مراد ه و هر کاری هم می شه کرد و کلا موضوع هم برای آپ کردن فت و فراوونه. بر آن شدم تا دوباره سری بزنم به موضوع دم دستی و ساده و بعضا پوچه ازدواج که البته می دونم همتون در این زمینه استادید قد یک کاکتوس. اصلا به محضر دوستان توهین می شه اگه کسی بخواد در این زمینه حرفی بزنه. از قبل یه عذر خواهی کپل می کنم از همتون.

دوستانی که قبلا در جریان این سری پستهای آموزشی نبودن، می تونن به آرشیو رجوع کنن و مباحث سنگین کلاس رو مرور کنن. البته شک دارم ولی امیدوارم که دوستان در حد یک پلنگتن ( pelangton= موجودی تک سلولی) دارای هوش باشند و بتونن مباحث رو تاب بیارن. البته همینجا می گم که من توقع چندانی از جمعیت ذکور ندارم. اصلا اخلاقی نیست که آدم دست بذاره رو نواقص مردم. خصوصا اگه اون نقیصه در منطقه سر و عقل باشه. بگذریم.

قاعده هر کاری اینه که از ابتدا شروع بشه دیگه؟ ما هم به این قاعده احترام وافر می ذاریم و می ریم از اولش شروع می کنیم.

سوال اول: ازدواج سنتی، مدرن و نیمه مدرن رو تعریف کنید با مثال: (5 نمره)

سوال دوم: مختصات هر کدوم رو شناسایی کنبد. یعنی هر کدوم به درد کدوم موقعیت و کدوم آدم می خوره  و آیا اصلا به درد می خوره و کلا کدومش دیگه به درد نمی خورده؟  (5 نمره)

سوال سوم: شیوه آشنایی دختر و پسر در مقایسه با کیفیت آشنایی اونها چه جایگاهی داره؟ یعنی شیوه آشنایی چقدر از نظر شما مهمه، در مقایسه با مقدار آشنایی؟ (5 نمره)

سوال چهارم: چند تا کار در پایین نوشته شده . بنویسید شما به چه ترتیبی این کارها رو انجام می دهید؟ (5 نمره)

هنگام بلند شدن از خواب به ترتیب این کارها را انجام می دهم:

- صبحانه خوردن

- شستن دست و رو

- تعویض لباس به منظور بیرون رفتن

- مرتب کردن لحاف و تشک

- مسواک زدن (اگر می زنید)

این سوال رو جدی بگیرید. مهمه! می خوایم به یه نتیجه گیری باحال درباره ش برسیم.

اینجوری هم به من نگاه نکنیدها! من حالم از کلاسهایی که متکلم وحده داشته باشه به هم می خوره. الانم اینا رو نوشتم که با هم کلاس رو پیش ببریم. جمع نمرات  و توضیحات لازم رو متعاقبا می گم بهتون.

***

سوال امتیازی:

یک انسان تا کجا می تونه دلسوز باشه، وقتی که امتحان داره بیاد به هدایت جوونهای مردم بپردازه؟

زمانی که تشخیص نتیجه بلاشک تقواست

دلم می خواد بدونم تو چی کار می کردی اگه یه آدمی می اومد و ادعا می کرد که داره حق می گه. می گفت که می خواد امت جدش رو اصلاح کنه. از اون طرف هم حکومت دعوت به آرامش می کرد و می گفت که فلانی می خواد جنگ کنه  ولی ما به دنبال آشوب و فتنه نیستیم. دلم می خواد بدونم چی کار می کردی اگه اکثریت چه به زور و چه به میل با طرف صلح بیعت کرده بودند و اقلیت خیلی ناچیزی می گفتند که ادعای طرف مقابل حقه. اون هم در موقعیتی که تمام رسانه یه ملت  محدود می شده به جارچی های حکومتی و شایعه پراکنی ها. در شرایطی که نه تنها بزرگان مملکتی آدم مخالف رو ترک کرده بودند که حتی قاضی شهر حکم ارتداد اون رو هم صادر کرده بود. معروفترین قاضی کل بلاد حکومتی. می فهمی چی می گم؟حالا همه اینا رو بذار کنار وقتی که سپاه 30 هزار نفری می ره برای ساکت کرده آدم مخالف. و اکثریت قابل توجهی از اون سپاه 30 هزار نفری می رفتن که با کشتن آدم مخالف و اون سپاه ناچیزش، یه قدم به خدا نزدیک تر بشن.

حالا 1400 ساله که آدمها دوزاریشون افتاده که اون آدم مخالف داشته حق می گفته و کلا قضیه یه چیز دیگه بوده. اما دلم می خواد بدونم که با وجود همه این موانع، تو چقدر احتمال می دی که سال 61  هجری جزو سپاهیان اون آدم می بودی؟چقدر؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

***************

زهیر بن قین از خوارج بود. همونایی که می گفتن علی (ع) از دین خارج شده، همونایی که منتظر توبه علی (ع) بودن و وقتی از توبه ش ناامید شدن، سلاح برداشتن و نتیجه ش همونی شد که همتون می دونید: جنگ نهروان

زهیر قاتی خوارج بود. 22 سال گذشت. سال 61 هجری، موقعی که زهیر سرش به کسب و تجارت خودش بود، خوش نداشت که  کاروانش در مسیر کوفه حتی از نزدیکی کاروان حسین(ع) بگذره، اما چی می شه که زهیر خارجی 22 سال پیش، می شه از رهبران برتر همون سپاه 72 نفری ناچیز؟ اون روز، تو راه کربلا، موقعی که به ظن زهیر، از بد حادثه کاروانها به هم می رسند، حسین(ع) توی خیمه اش به زهیر چی می گه که از این رو به اون رو می شه؟ اونقدر که کاروان خودش رو رها کنه و بره تو کاروان حسین(ع)؟

**************

عمر بن سعد رو که می شناسید؟ یا شمر رو؟

کسی یادش هست که عمر و شمر کیا بودن؟ اگه تو یادت نمی آدم، حسین (ع) خوب یادشه  عمر و شمر همونایی بودن که تو سپاه علی(ع)، تو جنگ صفین شمشیر می زدن. حسین(ع) خوب یادشه که عمر بن سعد ابی وقاص از همبازیهای خودش در کودکی و پسر یکی از بهترین های صحابه پیامیره.

حالا چی؟ تو محشر کربلا، عمر و شمر کجای جغرافیای کربلا ایستادن؟ سمت سپاه حسین (ع) یا یزید؟

**********************

چه چیز بدتر از قلت یقین آدمی در مسیر حق و قلت شک آدمی در مسیر باطل

پ.ن1: افسوس که بجای افکارش، زخمهای تنش را به ما نشان دادند؛ و بزرگترین دردش را بی آبی نامیدند. در عجبم از مردمی که خود زیر شلاق ظلم و ستم زندگی می کنند و بر حسینی می گریند که آزاد زیست…

“دکتر شریعتی”

پ.ن2: قسمتهای تاریخی و مضمونی پست با نگاهی به چند یادداشت از مجله همشهری جوان بود.

**************************

فکر می کنم این کامنت، کامل کننده یادداشتمه. منتها قبل از خوندنش دلم می خواد اینو اضافه کنم که اصلا و ابدا هدف این پست این نبوده که بیاد بگه فلانی حسین زمان و فلانی یزید زمان(با توجه به یکی از کامنتهایی که دوست خوبی برام گذاشته بود اینو می گم). من تو این پست فقط دغدغه هدایت شدن داشتم و بس.

“فکر کردم به اینکه چه فرقی هست بین زمانه ما با زمانه عاشورا ؟!
چه چیزی اون موقع نبوده که باعث می شد فقط حرف حاکمان شنیده بشه ؟! و احیانا این حرفها از طرف مردم به عنوان حقیقت پذیرفته بشه و قسمت اول این یادداشت اتفاق بیفته !و امروز هم آیا چنین شرایطی هست یا نه ؟!
خب شما ارتباطات می خونی و طبیعتا من اگر بخوام درباره رسانه حرف بزنم زیره به کرمان بردن ه .ولی به ذهنم رسید شاید این نکته ای که می گم حداقل قابلیت اینو داشته باشه که ذیل این یادداشت مطرح بشه .
زمانه حسین(ع) رسانه-البته نه به معنای مدرن خودش- فقط در اختیار حاکمان بوده .و علی القاعده تنها مجرای ارتباطی مردم همون حرفهایی بوده که از طریق مثلا جارچی ها منتقل می شده و این باعث می شده که تفکر مردم در مورد مسائل مختلف صرفا بر اساس القائات حاکمان شکل بگیره ! اما امروز ! امروز هم حاکمان رسانه های قدرتمندی دارن .و همچنان رسانه ها امکان دستکاری تو افکار عمومی رو دارن .ولی بپذیریم اون انحصار رسانه ای سنگین شکسته شده. یا حداقل به شدت 1400 سال پیش وجود نداره . امروز آدمها می تونن از رسانه های مختلف و حتی متضاد استفاده کنن. بحث ما در مورد کسی هست که می خواد تا جایی که ممکنه به “واقعیت” دسترسی پیدا کنه. این فرد چاره ای نداره جز اینکه در لابه لای خبرهای رسانه های متفاوت و متضاد، “واقعیت” رو جستجو کنه . اگر رسانه ای الفِ واقعیت رو برجسته کرده می شود از رسانه دیگری بِ واقعیت را متوجه شد و همین طور ج و د واقعیت رو….مجموع این روند باعث می شه اون شخص به صورت نسبی بیشتر و بیشتر به واقعیت نزدیکتر بشه. در نهایت اینکه فکر می کنم شرایط امروز با همه پیچیدگی ها و تنوع رسانه ای که حتی گاهی باعث گیج شدن مخاطب می شه اما برای فهم واقعیت به مراتب نسبت به شرایط و زمانه “انحصار” رسانه شرایط بهتری ه .
و نتیجه ای که می خوام بگیرم اینکه لازم نیس نگران باشیم که ما در “این” زمانه کجا قرار می گیریم….هر کس خودش رو در معرض اطلاعات و منابع اطلاعات متنوع تر و حرفه ای تری قرار بده برای شناخت واقعیت در جای بهتری خواهد ایستاد .”

force for updating

” آیت ا… العظمی منتظری به ملکوت اعلی پیوست!”

” آیت ا… منتظری امروز صبح فوت کرد!”

” آقای منتظری به سلامتی مرد!”

” منتظری پیر خرفت به درک واصل شد!”

اینها sms هایی بود که روز فوت آیت ا… منتظری با آنها  برخورد کردم. و به گمانم بهتر از این چهار خط، سند دیگری برای بیان حال و روز این ایام بکار نمی آید.

****************

این شهر و آدمهای کثیفش ، هر روز مرا بیشتر از روز قبل به ماندن در خانه راضی می کند.

(این یک خط به اندازه دو سه صفحه ورد، حرف دارد و من نوشتم و داوطلبانه خودسانسوری کرده و بی خیال انتشارش شدم.)

****************

یقینا اسامی همانطور که در ذهن من رنگی اند در ذهن شما هم رنگ دارند. پس سوال بی جایی نیست اگر بپرسم اسامی آدمها در ذهن شما چه رنگی اند؟ دلم می خواد رنگهایتان را بدانم. چند اسم را ردیف می کنم و می گویم در ذهن من چه رنگی اند، شما هم بنویسید آنها را چه رنگی می بینید.

محبوبه: نارنجی/ زینب: سبز تیره/ رضا: قهوه ای/ میترا: آبی و صورتی ملایم و شاید کمی هم سبز روشن/ علوم ارتباطات: آبی و سبز روشن/ مرگ: مشکی/ حامد: قهوه ای روشن

****************

“اگر دین ندارید، لااقل آزاده باشید”

به گمان من کوچک، تنها همین  یک جمله می تواند تمام مانیفست حسین(ع) را از ابتدا تا انتها نشان دهد.

*****************

این تعلل چندین روزه برای آپ نکردن به خاطر عدم موضوع آپ نبود. همه اش به خاطر انگیزه ای بود که من حتی رد پایی از آن برای آپ کردن پیدا نمی کردم.

در ضمن من به جای همه شما با کسی که sms چهارم را فرستاده بود برخورد کردم. sms سوم را هم برای من نفرستاده بودند. و اینکه خودم می دانم آیت ا… منتظری شب فوت کردند، بنابراین برای sms دوم تذکر ندهید لطفا!

حفره های مغزی

بارها و بارها از خودم پرسیده ام که یک دختر 21 ساله در صد سال و یا دویست سال پیش چطور فکر می کرده؟ در واقع نه اینکه چطور فکر می کرده، بیشتر دلم می خواهد بدانم که با حفره های فکری روبرو می شده؟ یعنی گاهی روحش در اثر تخمیر، درست مثل یک پنیر اصیل پر از سوراخهای بزرگ و کوچک می شده؟ البته روح که نه! بیشتر فکر و مغزش. تصورش را بکنید! تمام انسانهای مونث 21 ساله را از بیش از 50 هزار سال پیش بگذاریم کنارهم. یعنی نه تنها کرومانیومها که نئاندرتالها را هم قاتی این بازی بکنیم. نئاندرتالها را نمی دانم اما شاید کرومانیومهای 50 هزار سال پیش هیچوقت دچار حفره های مغزی نمی شدند. یعنی نه اینکه اصلا نخواهند و یا نشود. به خیال من اصلا مجالی برای مغز پنیری شدن وجود نداشته. چون تصورم این است که بین راحتی خیال و یک مغز پنیری همبستگی مثبت وجود دارد. و به گمان من لابد طبیعت 50 هزار سال پیش اصلا فرصتی به یک انسان مونث 21 ساله نمی داده که فکرش دچار تخمیر شود. به اینجا که می رسم، دلم برای خودم بیشتر می سوزد. در واقع من با این نتیجه گیری به ظاهر عاقلانه و منطقی، یا دستهای خودم یک حفره گشاد وسط حفره های دیگر مغزم می کارم. دلم بیشتر برای خودم می سوزد چون دور فکری خودم را متهم به درد سیری می کنم. نمی دانم. شاید! شاید هم نه. در واقع با این دو دوتا چهارتای ساده بیشتر از قبل خودم را در مظن اتهام قرار می دهم. اتهامی به بزرگی “هنر غم سازی” . و دقیقا این همان لحظه ای است که حفره ها قارچ وار بیشتر و بیشتر می شوند چون من مجبور به اعاده حیثیت در حال از دست رفته ام می شوم در دادگاهی که قاضی و متهم یکی است. متهم با اصرار می خواهد بقبولاند که دردهایش را به خوبی آسیب شناسی کرده و می داند که از کجا آب می خورند. می خواهد با مدرک و دلیل یکی یکی شان را رو کند، بقبولاند که در تفکراتش هیچ ادا و اطواری جاسازی نشده. تلاش می کند که بگوید مدتهاست به خودش شک دارد و این ابدا غم سازی نیست. سعیش را می کند تا سر این کلاف در هم رفته را که به بزرگی یک اتاق جا گرفته، پیدا کند. اما این دست و پا زدنها بیشتر شبیه می شود به دست و پا زدن در باتلاق حفره های بی رحمش. قاضی این دادگاه هم نه صبر می شناسد و نه حوصله. از شما چه پنهان، خودش هم یکی از همین حفره هاست که حالا در لباس قاضی ظاهر شده.

 نمی دانم! شاید کرومانیومهای 50 هزار سال پیش هم گاهی پر از حفره های مغزی می شدند اما فرقشان با دختر 21 ساله 1388 این بود که بلد بودند چگونه حفره های مغز پنیری خود را پر کنند.

 

پ.ن:

با دو سد استوار، راه هجوم غم و اندوه را بر دلت ببند.

 1- صبر و مدارا

2- اعتماد کامل و زیبا نسبت به خداوند

 ”از وصیتنامه مولا به امام حسن(ع)”

نمی دانم این حکایت من و خیلی ها هست یا نه

221

اعتماد

 

ایستگاه آخر است.همه به صف می شوند تا کرایه شان را تحویل راننده بدهند.ایستگاه آخر اتوبوسهای ریالی همیشه مکافات است.همینطور که نگاهم به روبروست، دست در کیف می کنم.جلد زبر کلاسورم، جامدادی، دفترچه یادداشت و … نیست!! کیف پولم نیست.لابد مثل همیشه ته کیف افتاده.کیف را زیر و رو می کنم و چشم می چرخانم.اما…نیست.ابروهایم به هم گره خورده اند، دهانم نیمه باز است. و هنوز می گردم.
کیف پول را جا گذاشته ام!
از صف بیرون می آیم.فکرم را جمع می کنم و خوب چشم می چرخانم.چشم می چرخانم به امید پیدا کردن یک آشنا در میان مسافران.اصلا مهم نیست که، که باشد.فقط کافیست که این دومین باری باشد که می بینمش.هرکسی که بشود از او به اندازه 125 تومان، پول قرض گرفت.

 

*****************
می آید جلو.دست یک بچه سه، چهار ساله را محکم گرفته و به طرف من می آید.از گوشه چشم حواسم بهشان هست.حتما کاری دارد.لابد یا ساعت می پرسد و یا مسیر.می گوید:” ببخشید خانم!” با خوشرویی برمی گردم و منتظرم تا ادامه دهد.و او ادامه می دهد.نه ساعت می پرسد و نه مسیر. پول می خواهد. نه ظاهرش به گدا می زند و نه لحنش و نه حتی جمله بندی کلماتش.همه چیز را در چند جمله کوتاه خلاصه می کند:” کیف پولمو جا گذاشتم.یه قرون همرام نیست. می تونی یه پولی به من کمک کنی؟”
*****************
هیچ کس نیست!هیچ آشنایی در اتوبوس نیست.و این واقعیت بدجور تو صورتم می خورد.حالا چند راه وجود دارد:
به یکی از مسافران شرایطم را توضیح دهم.حتی کارت دانشجوییم را نشانش دهم تا باورش شود که گدا نیستم.
اما..نه. از تصور این کار هم حالم بد می شود.تحمل نگاههای بی اعتمادشان را ندارم.انگار دزد می بینند.همین دفعه پیش بود که وقتی موبایلم در تاکسی افتاده بود، هیچ کس حاضر نشد موبایلش را به من قرض بدهد تا به گوشی خودم زنگ بزنم.نگاههایشان بدجور توی ذوق می زد.دست آخر بعد از کلی پرس و جو، یک نفر حاضر شد که این لطف را بکند.و حالا من… دلم نمی خواد همه آن تجربه تلخ تکرار شود.پس فقط یک راه می ماند.
دو سه نفر مانده اند تا کرایه شان را بدهند و پیاده شوند.آنها هم که می روند، جلوتر می آیم.با لحنی جدی تر و محکم تر از همیشه، آمرانه به راننده اتوبوس می گویم:” آقا! کیف پولمو جا گذاشتم.یه قرون همرام نیست.الان باید چیکار کنم؟” الان باید چیکار کنم را در تدافعی ترین حالت ممکن می گویم.
****************
هنوز دو به شکم که حرفش را باور کنم یا نه.به چشمهای زن خیره می شوم و بعد هم نیم نگاهی به بچه سه چهار ساله.دلم می خواهد که باور کنم که راست می گوید.پولی در می آورم.حول حوش هزار تومن است.چشمهایش برق می زند.تشکر می کند و تند و تند دور می شوند.و من چقدر خوشحالم!
****************
به قدری لحن کلامم آمرانه است که راننده اول مات و مبهوت نگاهم می کند و بعد می گوید:” اشکال نداره.بفرمایید.”
” مرسی! این پول رو به نیت شما صدقه می ذارم”
حالا دیگر لازم نیست لحن این یکی آمرانه باشد.آن لحن پرتحکم مال وقتی بود که می ترسیدم راننده شروع به فحاشی کند.اما حالا…
****************
خسته از یک روز بلند، به خانه برمی گردم.طبق معمول همیشه پیاده رو شلوغ و پر از آدمهایی است که……..اما در بین اینهمه آدم، یک زن و یک بچه سه چهار ساله بدجور آشنایند.جلوتر می روم.نه تنها خودشان که جمله شان هم آشناست.دلم یک آن پیچ می رود.
“کیف پولمو جا گذاشتم.یه قرون همرام نیست.می تونی یه پولی به من کمک کنی؟”

 

 

 

 

 

 

تراژدی آب

 

یادداشت حبیبه جعفریان انقدر متفاوت و دوست داشتنی هست که حیفم اومد اینجا ننویسم:
عاشورای سال 61 هجری قمری، اوایل پاییز اتفاق افتاده است.وسطهای مهرماه.می گویند هوا آنقدرها گرم نبوده.شاید. شاید از آنچه با کلمه عاشورا در ذهن ما می آید خنک تر بوده.کربلا و اصولا کشورهای عراق در دسته بندی آب و هواها، گرم و خشک محسوب می شود؛ یعنی تابستانهای گرم و سوزنده و زمستانهای سرد و پرسوز دارد.در مهرماه، دمای کربلا در ظهر به 28 درجه سانتی گراد و در شب به 16 تا 18 درجه سانتی گراد می رسد.بدن آدم معمولی در یک روز معمولی در نقطه ای مثل لندن- یعنی با آن مدل آب و هوایی – تقریبا 5/2 لیتر آب از دست می دهد.این آب از دست رفته مقدار آن با پارامترهایی مثل سن، میزان فعالیت بدنی، میزان استرس، میزان رطوبت هوا و گرمی و سردی آن بالا و پایین می شود.باید یک جوری جبران شود؛ چون بدن آدمها به مقدار معینی آب در طول روز احتیاج دارد برای اینکه سمها را دفع کند، فشار خون را کنترل کند، حیات سلولها را حفظ کند، ماهیچه ها را به کار بیندازد و هزار تا کار دیگر. یک آدم معمولی در آب و هوای معتدل معمولی به حداقل یک و حداکثر هفت لیتر آب در روز نیاز دارد( این عدد حداقل در شرایط خاص مثلا برای زنهای حامله، 4/2 لیتر و برای کسی که بچه شیر می دهد 3 لیتر در روز است.) اگر اینطور نشود، آدمها دچار “افت آب بدن” می شوند.تروما یا ضربه شدید، شوک، پرواز در ارتفاع بسیار بالا، روزه داری طولانی و چند چیز دیگر می توانند از دلایل افت آب بدن باشند.دلیل سر راست و مهم دیگری هم وجود دارد که” آب نخوردن” است؛ یعنی شرایط جوری باشد که نتوانی آب بخوری و در عین حال مجبور باشی تحرک زیادی داشته باشی – مثلا بجنگی -. سنت هم کمی بالا باشد – بالای 50 سال -. آب و هوای دوروبرت هم از نوع گرم و خشک باشد با رطوبت پایین، استرس هم داشته باشی، چون عزیزترین کسانت جلوی چشم تو تشنگی می کشند، به نوبت از تو خداحافظی می کنند، می روند می جنگند، باز هم تشنگی می کشند و کشته می شوند.
افت آب بدن با از دست دادن 2 لیتر آب – بدون جایگزین شدن آن – شروع می شود؛ یعنی اولین علائم خود را نشان می دهد که چیزهایی هستند مثل بالا رفتن ضربان قلب، بالا پایین شدن های دمای بدن و تند و خسته شدن. اگر تشنگی باز هم ادامه پیدا کند، ادرار تیره و کم می شود، فاصله خستگی ها کمتر و کمتر می شود، سردرد و سرگیجه شدید می شود و دهان خشک می شود.این مرحله ای است که میزان آب از دست رفته بدن هنوز زیر5/4 لیتر است.اگر این عدد به 6 لیتر و بیشتر از آن برسد، زبان متورم می شود، فشار خون پایین می آید و ضربان قلب بالاتر می زود.چون بدن دارد سعی می کند حجم بالای پلاسمای خون و در واقع غلظت آن را کاهش دهد، پس ایستادن سخت تر می شود.دمای بدن بالا می رود چون تعرق کم شده و اشکها ناپدید می شوند. آدم گریه می کند می کند ولی اشک ندارد چون بدن برای حفظ ماده حیاتی اش به هر حربه ای متوسل می شود.چاره ای نیست.بچه ها در همان اولین قدمها بیهوش می شوند. اگر خوش شانس باشند و دوباره به هوش بیایند، می شود این را دید که چشمهایشان به وضوح گود رفته است؛ این هم یکی از علامتهاست.
وقتی به آدمی می رسید که دچار افت آب بدن شده، اولین و بهترین کار این است که آب به او برسانید. آب را نباید یکهو و زیاد به او داد؛ باید آرام آرام و با فاصله های کوتاه به او نوشاند؛ اگر آبی وجود داشته باشد، اگر منعی نباشد، اگر طرف آدم، لشگر عمر سعد و عبیدا… بن زیاد نباشد؛ اگر تاریخ، عاشورای سال 61 هجری قمری نباشد، اگر مکان حادثه، سرزمین عراق نباشد و اگر ظهر نباشد؛ چون ظهر عراق حتی در اولیل پاییز هم داغ است.
**********************
فقط خدا می دونه که چقدر دلم می خواست این یادداشت کار خودم می بود.
این شبها دعا یادتون نره!

 

 

حالم به هم می خورد

 

آن اوایل وقتی که هنوز سیاستهای مسابقه 101 معلومم نشده بود، وقتی همه شرکت کنندگان بلا استثنا جواب سوالات دینی را درست می گفتند، کمی تا قسمتی در این دل ،قند آب می شد که چقدر خوب است که حداقل اگر عمل نمی کنند*، معلومات دینی شان در حد عالی است…….
گذشت و گذشت و گذشت تا رسید به نوبت روزنامه همشهری که در مسابقه شرکت کنند.و حالا کاشف به عمل آمده که سوالات دینی را قبل از مسابقه به همه آن 80، 90 نفر شرکت کننده می رسانند تا مبادا فقدان معلومات دینی باعث آبرو ریزی شود.
و حالا من این وسط…..منی که خودم حداقل در ظاهر به یک سری اصول معتقدم….می خواهم بالا بیاورم بابت این شیرین کاری شبکه سه.بابت این تظاهرسازی ها و دورویی ها، بابت …………
محض رضای خدا یکی به من بگوید ما دنبال چه هستیم؟

 

*: منظورم از “عمل نمی کنند” این نبود که من نوعی حتما عمل می کنم و آنها عمل نمی کنند. اقتضای جمله می طلبید که فعل سوم شخص جمع باشد.

 

 

 

عین…شین…قاف

 

جز همین سه حرف ساده میان تهی:

 

عین و شین و قاف

 

من،

 

چیز دیگری سرم نمی شود

 

راستی!

 

من سرم نمی شود، ولی

 

دلم که می شود!

 

 

خوش به حال قیصر امین پور.

اگر این سه حرف ساده میان تهی سرش نمی شد، حداقل دلش که می شد.ما  سر که هیچی، دلمان هم نمی شود. اینجا کسی هست که عشق سرش و یا احیانا دلش شود؟

***************

شاید باورت نشود. اما از خیلی وقت پیش ها این کار را می کرد. هیچ کس  باورش نشد که از این سن کم شروع کرده باشد.وقتی برای کسی تعریف کرده بود، بهش گفته بودند خیلی خودت را اذیت نکن. دیگر نمی توانی چیزی را تغییر بدهی. بعد از اینهمه سال؟!؟ دنبال چی هستی؟

اتفاقا خودش خوب می دانست دنبال چیست.الان 6، 7 سالی می شود که دنبال این قضیه تغییر است.این آخری ها ، خدا هم حجت را بر او تمام کرد. دیگر بهانه ای نبود. فقط خودش بود و خوش.بیشتر راه را خدا آمده بود. حالا نوبت او بود.قبلا ها چقدر امیدوار بود. فکر می کرد به راحتی خریدن یک پفک نمکی است. اما حالا….بعد از 7 سال….دستش آمده موضوع از چه قرار است. بگویم چند بار رفته تا دم در جهنم و برگشته خوب است؟ بگویم چند بار گریه و ناله کرده باشد خوب است؟  اما شده مصداق” صد بار توبه شکستی بازآ”. جدیدا توبه هم یادش می رود. یعنی شاید حس و حالش را هم ندارد.اصلا هم حسش را دارد هم حالش را، اتفاقا امید به بخشیده شدن هم دارد، اما به خودش امیدوار نیست. هرچه عزو جز و ناله کردم که یک بار دیگر…فقط یک بار دیگر….

شانه بال می اندازد و می گوید:” خدا که مسخره من نیست. تو هم بی خیال من شو.” ترجیع بند همه جملاتش هم همین است:” زندگیمه، اختیارشو دارم.” جدیدا این را هم نمی گوید. چشمانش داد می زند که خودش هم کلافه شده. اما…گفتم که، به خودش امید ندارد.دردش را به هیچ کس نمی گوید. خفه خون می گیرد و گاهی هم  می گوید:” کجا دانند حال ما سبکباران ساحلها” بعد توی هم می رود و همان سوال تکراری را می پرسد:” چرا من؟ بین اینهمه آدم، چرا من؟ هیچ کس باورش نمی شود. می دونی الان چند سال شده؟” می گویم 7 سال را می گویی؟ که جواب می دهد:” نه. همه عمرم را می گویم …. می فهمی از سه سالگی یعنی چی؟ ” حقیقتش نه من می فهمم و نه هیچ کس دیگر. به قول خودش کجا دانند حال ما سبکباران ساحلها.

کنجکاوی نکن قضیه از چه قرار است.فقط…

اگر حالش را داشتی…اگر…اگر دلت به حالش سوخت….اگر به هزار و یک دلیل خواستی دعا صدقه بدهی، فراموشش نکن. یک جوانی است حول و حوش همین سنهای جوانی. بدجور کم آورده.

 

من و سوتی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

قبل از خواندن این پست، لطفا جنبه تان را افزایش دهید. در ضمن هر گونه سو استفاده از این مطالب پیگرد حال گیری  دارد.

***

اصولا نوشتن از سوتی ها، خودش یه جور سوتیه. به هر حال… گرچه دلم می خواست این پست رو حالا حالاها ننویسم، ولی وقتی دیدم الان توی مودش هستم، بی خیال خواستم شدم. این چکیده کوچکی از سوتی های من است. خیلی سعی کردم باحال ترینش رو پیدا کنم که تا این لحظه، اینها به ذهنم رسید. اگر خیلی خسته کننده و بیخود شده بود ببخشید.

1- پدربزرگ مرحومم هر وقت می اومد خونمون یا یه خوراکی برای منو و خواهرم خریده بود یا اینکه موقع رفتن بهمون پول می داد.یادمه وقتی که من 4، 5 سالم بود و پدربزرگم داشت از خونمون می رفت بیرون، یه 200 تومنی به من داد و گفت:” اینو با خواهرت نصف کن.” قاعدتا منظور پدربزرگم این بود که اینو به دو تا صدی تبدیل کن ولی من نفهمیدم منظورش چیه. به خاطر همین، همون لحظه پول رو از وسط پاره کردم. نصفش رو دادم به خواهرم. تازه از این حرکت کلی هم خوشم اومده بود و دوباره پول را پاره کردم. بعد هی تعجب می کردم چرا بقیه از این کار من خوششون نیومده. پدربزرگم که بنده خدا کلی متعجب مونده بود که چی باید بگه؟

 

2- 6 سالم که بود، پیش دبستانی می رفتم و مامانم می اومد دنبالم و با هم می رفتیم خونه. یادمه یه بار برای مامانم کاری پیش اومد، به خاطر همین منو رسوند خونه مادربزرگ مرحومم تا بعدا بیاد دنبالم. یه روز پاییزی بود. مادر بزرگم یه غذای خوشمزه (طبق معمول) درست کرده بود. غذای منو کشید و خودش رفت نمازش رو بخونه. طفلی اون موقع ها  هنوز انقدر پیر نشده بود که نشسته نماز بخونه. نمی دونم چرا تو اون لحظه یکدفعه دلم خواست مثل این  فیلمهای ماجراجویی، کیفم رو بردارم و از خونه بزنم بیرون. غذامو تند تند خوردمو کیفمو برداشتم و از خونه   اومدم بیرون. برای اینکه مادربزرگم متوجه صدای در نشه در رو نیمه باز گذاشتم. ساعت حدود 2، 3 بعدازظهر بود و بارون تندی می اومد. کیفمو گرفتم روی سرم که خیس نشم. بعد همین طور الکی برای خودم رفتم. یه چند تا کوچه رو هم رفتم ولی خیلی خسته شدم. تصمیم گرفتم برگردم خونه خودمون. خوشبختانه خونه خودمون یه دو سه تا کوچه اون طرفتر از خونه مادر بزرگم بود. رسیدم خونمون و زنگ همسایمون رو زدم. اتفاقا اونام داشتن ناهار می خوردن. منم شکموووووووووو. یه دور هم با اونا نشستم ناهار خوردم. یادم نیست دقیقا بهشون چی گفتم . ولی فکر کنم که گفته بودم مامانم جاییه و می آد دنبالم.

 ظاهرا وقتی که مادربزرگم نمازش تموم می شه، می آد می بینه که من نیستم  و در بازه. بنده خدا نزدیک بوده سکته کنه. خلاصه زنگ می زنه به خاله هام و موضوع رو می گه. اونام که خونشون همون طرفا  

بوده  می آن دنبال من. که در نهایت به فکر یکی از خاله هام می رسه که شاید من خونه خودمون رفته باشم.

وقتی که من خالم رو پشت در خونه همسایه می بینم نزدیک بود از ترس سکته کنم چون بنده خدا کلی عصبانی بود. خلاصه اینکه منو برمی گردونه خونه و مادربزرگم کلی دعوام می کنه. البته من واقعا به صبرش غبطه می خورم چون اگه من جاش بودم به زیر کشتن یه همچین بچه ای رضایت نمی دادم. 

 

3- از دوران مدرسه به اندازه سلولهام خاطره دارم. انقدر که می تونم ساعتها  براتون تعریف کنم.  خاطرات با سوتی  و بی سوتی و غیره….

سوم دبستان که بودم یه روز یه تیله بردم سر کلاس ریاضی. تیله رو گذاشتم روی میزم و  به درس گوش کردم.اومدم مدادم رو بردارم که دستم خورد به تیله و افتاد زمین و  رفت ته کلاس. نفر ته کلاسی بلند شد و به معلم گفت:” خانم اجازه! فلانی نمی ذاره ما درس گوش بدیم. تیله می آره سر کلاس.”  منم که  از همه جا بی خبر. همینطور چارشاخ مونده بودم چی بگم.معلممون برمی گرده و یه نگاه به من می کنه و درس  رو ادامه می ده. منم یه نفس راحت می کشم که به خیر گذشته. زهی خیال باطل. درس که تموم می شه معلممون گچ رو می ذاره   زمین و می آد سمت من. دستشو می ذاره پشت گردنم و منو از جام بلند می کنه و کشون کشون به سمت در کلاس می بره و در حالیکه در رو باز می کنه، منو از کلاس می اندازه بیرون.یه چیزی تو مایه های پرت کردن.بهم می گه که تا آخر سال حق ندارم برگردم سر کلاس. لزومی نداره که بگم بعدش چه اتفاقی افتاد دیگه؟

همین قدر بدونین که فکر نمی کنم تا اون سن انقدر گریه و التماس کرده باشم.

 

4- شانس ما رو می بینین؟ دوم سوم دبیرستان بودم که یه بار داشتیم امتحان زبان فارسی  می دادیم که بغل دستیم از من پرسید:” سوال 8 چی می شه؟” من که نفهمیده بودم چی می گه گفتم:”چند؟” که چند گفتن  همان و گرفتن ورقه و یک صفر ناقابل همان. آخ ما سوختیم….آخ ما سوخیتم.

 

5- دوم دبیرستان که بودم یه معلم قرآن داشتیم که زن خیلی خوبی بود. یعنی هنوزم فکر می کنم که چرا این اتفاق افتاد. سر کلاس قرآن بودیم که شنیدم یکی داره زیر لب آواز می خونه. توی کتابم نوشتم:” یکی داره ور ور می کنه.” و به بغل دستیم نشون دادم.معلممون متوجه این قضیه شد و گفت:” بده ببینم چی نوشتی؟” خلاصه دید  و گفت از کلاس برو بیرون.هرچی عز و حز کریم که بابا من چیزی ننوشتم که.خلاصه از کلاس انداختمون بیرون و ما هم همینطور مات و متحیر رفتیم از کلاس بیرون. معلم قرانم به بغل دستیم هم که خیلی داشت می خندید، گفت تو هم برو بیرون. اونم یه جورایی از خدا خواسته اومد و با هم رفتیم دفتر که ضامن پیدا کنیم. یکی از مشاورامون ظاهرا قبول کرد که ضامن بشه. اومد دم در کلاس و با معلممون حرف زد و معلممون هم سریع گفت باشه.بیان تو. بعد نمی دونم واقعا این مشاورمون یکدفعه چش شد. قاطی کرد یا چیز دیگه ای که گفت:” نه.من نمی ذارم بیان تو. اینا باید مجازات بشن.” حالا ما رو می گی .همین طور هاج و واج مونده بودیم که چه اتفاقی افتاده. در همین لحظه در کلاس بغل باز شد و معلم زبانم اومد بیرون. ظاهر از سر و صدا اومده بود ببینه چه خبره. که وقتی این صحنه رو می بینه به من اشاره می کنه و به معلم قرآن و مشاورم می گه:” این یکی رو نذارین بره تو. خیلی اذیت می کنه. سر کلاس منم خیلی شیطونه.” الان که لزومی نداره من قیافمو تشریح کنم براتون؟ خلاصه یه اوضاعی بود دیدنی. که بالاخره با وساطت معلم قرانمون(!) دو تاییمون رو تو کلاس راه می دن.

 

6- توی دبیرستانم یه سطل آشغالایی بود که فقط مخصوص کاغذ باطله بود. بهش می گفتن سطل زباله کاغذ. خیلی بزرگ بود. یک متر ارتفاع داشت به گمونم. خلاصه اگر توش می نشستی، جا می شدی. توی مدرسه ما رسم بر این بود که بین زنگهای تفریح همه بچه ها باید می اومدن توی حیاط و کسی بالا نمی موند. من و دوستام هم که هیچ مدله حوصله رفتن به پایین رو نداشتیم، می رفیتم توی این سطل آشغالا می نشستیم و درش رو می ذاشتیم که هر وقت ناظم اومد برای سرزدن به کلاسا، ما رو نبینه. این طرح که از طرحهای ابداعی خودم بود، کلی تا اون موقع جواب داده بود. یه بار که طبق معمول توش قایم شده بودیم، به جای ناظم، یکی از مشاورای پایمون اومد بالا، که فکر کنم سر خنده بچه ها متوجه این قضیه شد و گفت میره که ناظم خبر کنه. ما هم فکر می کردیم عمرا این کار رو نمی کنه. شروع کردیم به انجام کارهای خودمون که چشمتون روز بد نبینه. ناظم عینهو شمر اومد بالا و کلی عصبانی بود و هممون رو جمع کرد که ازمون تعهد بگیره.بعد از کلی داد و فریاد، یه ورقه آوردن که تعهد بدیم. منم که نمی دونم اون لحظه چم شده بود که شروع کردم هی به خندیدن، این ناظممون خنده منو می دید و بیشتر عصبانی می شد. هی این خنده رو می دید و بیشتر عصبانی می شد. تا اینکه یه سری از بچه ها رو بخشید و از منو چند نفر دیگه تعهد گرفت. البته در این بین یه جمله هم در مورد من گفت که مثلا منو به خودم بیاره که بدتر خندم انداخت. اگرچه این جمله خیلی خنده داره ولی ترجیح می دم که نگم. دست آخر درحالیکه بچه ها دستم رو گرفته بودن، به زور از اونجا بردن. و من همچنان می خندیدم.

 

7- با فامیلای شوهر خواهرم مسافرت رفته بودیم( توجه دارید که چقدر آدم رودربایستی داره؟) . برگشتنه قرار شد یه جابجایی صورت بگیره  و من تو ماشین یکی از اونا برم. هنوز راه نیفتاده بودیم که  راننده ماشین، بیلبیلک آب پاش شیشه جلو ماشین رو فشار داد.  شیشه در سمت من پایین بود و سرم بیرون از ماشین که یه خرده از آب به صورتم خورد. منو می گی؟ در حالیکه شعف تمام صورتمو پر کرده بود یکدفعه با صدای بلند گفتم:” آخ جون! داره بارون می آد.”  توی ماشین سکوت شد. و من متوجه سوتی بزرگ خودم شدم. چقدر خدا رو شکر کردم که اینا به من نخندیدن.واقعا اون لحظه از خجالت سرخ شده بودم.

 

8- همین یکی دو سال پیش که رفته بودیم مشهد. جلوی ضریح امام رضا، دیدم که هر کسی داره یه چیزی رو به ضریح می ماله و متبرک می کنه. هر چی تو جیبامو گشتم، چیزی پیدا نکردم که بدم برام متبرک کنن.آخر سر فقط گوشی همراهم دستم بود که در کمال حماقت دادمش به یه خانمه که چسبیده بود به ضریح که برام تبرکش کنه!!!! اون خانمه فکر کرد که می گم بندازتش توی ضریح.توی اون شلوغی گفت:” بندازمش؟” و من هم که فکر می کردم داره می گه متبرکش کنم؟ گفتم:” آره. آره” لزومی نداره که ادامه بدم؟ خلاصه در جلوی چشمانم گوشیم افتاد توی ضریح و من دقیقا تا چند ثانیه فقط شوکه شده بودم. اصلا نمی دونستم باید چیکار کنم.فقط با یه صدای ناله مانند گفتم:” خانم چی کار کردی؟” بعد از این قضیه رفتیم به مسئول قسمت نذورات گفتیم که یه همچین اتفاقی افتاده. مشخصات گوشی رو دادیم و قرار شد هر وقت ضریح رو خالی کردن بهمون برگردونن.که بعد از دو ماه گوشمی برگشت.

 

این بود سوتی های بنده.ولی خب قطعا این همش نیست. یه عالمه دیگه هم هست که بی خیال شین خواهشن. ببخشید که طبق معمول طولانی بود.

« ورودی‌های پیشین