حفره های مغزی

بارها و بارها از خودم پرسیده ام که یک دختر 21 ساله در صد سال و یا دویست سال پیش چطور فکر می کرده؟ در واقع نه اینکه چطور فکر می کرده، بیشتر دلم می خواهد بدانم که با حفره های فکری روبرو می شده؟ یعنی گاهی روحش در اثر تخمیر، درست مثل یک پنیر اصیل پر از سوراخهای بزرگ و کوچک می شده؟ البته روح که نه! بیشتر فکر و مغزش. تصورش را بکنید! تمام انسانهای مونث 21 ساله را از بیش از 50 هزار سال پیش بگذاریم کنارهم. یعنی نه تنها کرومانیومها که نئاندرتالها را هم قاتی این بازی بکنیم. نئاندرتالها را نمی دانم اما شاید کرومانیومهای 50 هزار سال پیش هیچوقت دچار حفره های مغزی نمی شدند. یعنی نه اینکه اصلا نخواهند و یا نشود. به خیال من اصلا مجالی برای مغز پنیری شدن وجود نداشته. چون تصورم این است که بین راحتی خیال و یک مغز پنیری همبستگی مثبت وجود دارد. و به گمان من لابد طبیعت 50 هزار سال پیش اصلا فرصتی به یک انسان مونث 21 ساله نمی داده که فکرش دچار تخمیر شود. به اینجا که می رسم، دلم برای خودم بیشتر می سوزد. در واقع من با این نتیجه گیری به ظاهر عاقلانه و منطقی، یا دستهای خودم یک حفره گشاد وسط حفره های دیگر مغزم می کارم. دلم بیشتر برای خودم می سوزد چون دور فکری خودم را متهم به درد سیری می کنم. نمی دانم. شاید! شاید هم نه. در واقع با این دو دوتا چهارتای ساده بیشتر از قبل خودم را در مظن اتهام قرار می دهم. اتهامی به بزرگی “هنر غم سازی” . و دقیقا این همان لحظه ای است که حفره ها قارچ وار بیشتر و بیشتر می شوند چون من مجبور به اعاده حیثیت در حال از دست رفته ام می شوم در دادگاهی که قاضی و متهم یکی است. متهم با اصرار می خواهد بقبولاند که دردهایش را به خوبی آسیب شناسی کرده و می داند که از کجا آب می خورند. می خواهد با مدرک و دلیل یکی یکی شان را رو کند، بقبولاند که در تفکراتش هیچ ادا و اطواری جاسازی نشده. تلاش می کند که بگوید مدتهاست به خودش شک دارد و این ابدا غم سازی نیست. سعیش را می کند تا سر این کلاف در هم رفته را که به بزرگی یک اتاق جا گرفته، پیدا کند. اما این دست و پا زدنها بیشتر شبیه می شود به دست و پا زدن در باتلاق حفره های بی رحمش. قاضی این دادگاه هم نه صبر می شناسد و نه حوصله. از شما چه پنهان، خودش هم یکی از همین حفره هاست که حالا در لباس قاضی ظاهر شده.

 نمی دانم! شاید کرومانیومهای 50 هزار سال پیش هم گاهی پر از حفره های مغزی می شدند اما فرقشان با دختر 21 ساله 1388 این بود که بلد بودند چگونه حفره های مغز پنیری خود را پر کنند.

 

پ.ن:

با دو سد استوار، راه هجوم غم و اندوه را بر دلت ببند.

 1- صبر و مدارا

2- اعتماد کامل و زیبا نسبت به خداوند

 ”از وصیتنامه مولا به امام حسن(ع)”

نمی دانم این حکایت من و خیلی ها هست یا نه

221

اعتماد

 

ایستگاه آخر است.همه به صف می شوند تا کرایه شان را تحویل راننده بدهند.ایستگاه آخر اتوبوسهای ریالی همیشه مکافات است.همینطور که نگاهم به روبروست، دست در کیف می کنم.جلد زبر کلاسورم، جامدادی، دفترچه یادداشت و … نیست!! کیف پولم نیست.لابد مثل همیشه ته کیف افتاده.کیف را زیر و رو می کنم و چشم می چرخانم.اما…نیست.ابروهایم به هم گره خورده اند، دهانم نیمه باز است. و هنوز می گردم.
کیف پول را جا گذاشته ام!
از صف بیرون می آیم.فکرم را جمع می کنم و خوب چشم می چرخانم.چشم می چرخانم به امید پیدا کردن یک آشنا در میان مسافران.اصلا مهم نیست که، که باشد.فقط کافیست که این دومین باری باشد که می بینمش.هرکسی که بشود از او به اندازه 125 تومان، پول قرض گرفت.

 

*****************
می آید جلو.دست یک بچه سه، چهار ساله را محکم گرفته و به طرف من می آید.از گوشه چشم حواسم بهشان هست.حتما کاری دارد.لابد یا ساعت می پرسد و یا مسیر.می گوید:” ببخشید خانم!” با خوشرویی برمی گردم و منتظرم تا ادامه دهد.و او ادامه می دهد.نه ساعت می پرسد و نه مسیر. پول می خواهد. نه ظاهرش به گدا می زند و نه لحنش و نه حتی جمله بندی کلماتش.همه چیز را در چند جمله کوتاه خلاصه می کند:” کیف پولمو جا گذاشتم.یه قرون همرام نیست. می تونی یه پولی به من کمک کنی؟”
*****************
هیچ کس نیست!هیچ آشنایی در اتوبوس نیست.و این واقعیت بدجور تو صورتم می خورد.حالا چند راه وجود دارد:
به یکی از مسافران شرایطم را توضیح دهم.حتی کارت دانشجوییم را نشانش دهم تا باورش شود که گدا نیستم.
اما..نه. از تصور این کار هم حالم بد می شود.تحمل نگاههای بی اعتمادشان را ندارم.انگار دزد می بینند.همین دفعه پیش بود که وقتی موبایلم در تاکسی افتاده بود، هیچ کس حاضر نشد موبایلش را به من قرض بدهد تا به گوشی خودم زنگ بزنم.نگاههایشان بدجور توی ذوق می زد.دست آخر بعد از کلی پرس و جو، یک نفر حاضر شد که این لطف را بکند.و حالا من… دلم نمی خواد همه آن تجربه تلخ تکرار شود.پس فقط یک راه می ماند.
دو سه نفر مانده اند تا کرایه شان را بدهند و پیاده شوند.آنها هم که می روند، جلوتر می آیم.با لحنی جدی تر و محکم تر از همیشه، آمرانه به راننده اتوبوس می گویم:” آقا! کیف پولمو جا گذاشتم.یه قرون همرام نیست.الان باید چیکار کنم؟” الان باید چیکار کنم را در تدافعی ترین حالت ممکن می گویم.
****************
هنوز دو به شکم که حرفش را باور کنم یا نه.به چشمهای زن خیره می شوم و بعد هم نیم نگاهی به بچه سه چهار ساله.دلم می خواهد که باور کنم که راست می گوید.پولی در می آورم.حول حوش هزار تومن است.چشمهایش برق می زند.تشکر می کند و تند و تند دور می شوند.و من چقدر خوشحالم!
****************
به قدری لحن کلامم آمرانه است که راننده اول مات و مبهوت نگاهم می کند و بعد می گوید:” اشکال نداره.بفرمایید.”
” مرسی! این پول رو به نیت شما صدقه می ذارم”
حالا دیگر لازم نیست لحن این یکی آمرانه باشد.آن لحن پرتحکم مال وقتی بود که می ترسیدم راننده شروع به فحاشی کند.اما حالا…
****************
خسته از یک روز بلند، به خانه برمی گردم.طبق معمول همیشه پیاده رو شلوغ و پر از آدمهایی است که……..اما در بین اینهمه آدم، یک زن و یک بچه سه چهار ساله بدجور آشنایند.جلوتر می روم.نه تنها خودشان که جمله شان هم آشناست.دلم یک آن پیچ می رود.
“کیف پولمو جا گذاشتم.یه قرون همرام نیست.می تونی یه پولی به من کمک کنی؟”

 

 

 

 

 

 

تراژدی آب

 

یادداشت حبیبه جعفریان انقدر متفاوت و دوست داشتنی هست که حیفم اومد اینجا ننویسم:
عاشورای سال 61 هجری قمری، اوایل پاییز اتفاق افتاده است.وسطهای مهرماه.می گویند هوا آنقدرها گرم نبوده.شاید. شاید از آنچه با کلمه عاشورا در ذهن ما می آید خنک تر بوده.کربلا و اصولا کشورهای عراق در دسته بندی آب و هواها، گرم و خشک محسوب می شود؛ یعنی تابستانهای گرم و سوزنده و زمستانهای سرد و پرسوز دارد.در مهرماه، دمای کربلا در ظهر به 28 درجه سانتی گراد و در شب به 16 تا 18 درجه سانتی گراد می رسد.بدن آدم معمولی در یک روز معمولی در نقطه ای مثل لندن- یعنی با آن مدل آب و هوایی – تقریبا 5/2 لیتر آب از دست می دهد.این آب از دست رفته مقدار آن با پارامترهایی مثل سن، میزان فعالیت بدنی، میزان استرس، میزان رطوبت هوا و گرمی و سردی آن بالا و پایین می شود.باید یک جوری جبران شود؛ چون بدن آدمها به مقدار معینی آب در طول روز احتیاج دارد برای اینکه سمها را دفع کند، فشار خون را کنترل کند، حیات سلولها را حفظ کند، ماهیچه ها را به کار بیندازد و هزار تا کار دیگر. یک آدم معمولی در آب و هوای معتدل معمولی به حداقل یک و حداکثر هفت لیتر آب در روز نیاز دارد( این عدد حداقل در شرایط خاص مثلا برای زنهای حامله، 4/2 لیتر و برای کسی که بچه شیر می دهد 3 لیتر در روز است.) اگر اینطور نشود، آدمها دچار “افت آب بدن” می شوند.تروما یا ضربه شدید، شوک، پرواز در ارتفاع بسیار بالا، روزه داری طولانی و چند چیز دیگر می توانند از دلایل افت آب بدن باشند.دلیل سر راست و مهم دیگری هم وجود دارد که” آب نخوردن” است؛ یعنی شرایط جوری باشد که نتوانی آب بخوری و در عین حال مجبور باشی تحرک زیادی داشته باشی – مثلا بجنگی -. سنت هم کمی بالا باشد – بالای 50 سال -. آب و هوای دوروبرت هم از نوع گرم و خشک باشد با رطوبت پایین، استرس هم داشته باشی، چون عزیزترین کسانت جلوی چشم تو تشنگی می کشند، به نوبت از تو خداحافظی می کنند، می روند می جنگند، باز هم تشنگی می کشند و کشته می شوند.
افت آب بدن با از دست دادن 2 لیتر آب – بدون جایگزین شدن آن – شروع می شود؛ یعنی اولین علائم خود را نشان می دهد که چیزهایی هستند مثل بالا رفتن ضربان قلب، بالا پایین شدن های دمای بدن و تند و خسته شدن. اگر تشنگی باز هم ادامه پیدا کند، ادرار تیره و کم می شود، فاصله خستگی ها کمتر و کمتر می شود، سردرد و سرگیجه شدید می شود و دهان خشک می شود.این مرحله ای است که میزان آب از دست رفته بدن هنوز زیر5/4 لیتر است.اگر این عدد به 6 لیتر و بیشتر از آن برسد، زبان متورم می شود، فشار خون پایین می آید و ضربان قلب بالاتر می زود.چون بدن دارد سعی می کند حجم بالای پلاسمای خون و در واقع غلظت آن را کاهش دهد، پس ایستادن سخت تر می شود.دمای بدن بالا می رود چون تعرق کم شده و اشکها ناپدید می شوند. آدم گریه می کند می کند ولی اشک ندارد چون بدن برای حفظ ماده حیاتی اش به هر حربه ای متوسل می شود.چاره ای نیست.بچه ها در همان اولین قدمها بیهوش می شوند. اگر خوش شانس باشند و دوباره به هوش بیایند، می شود این را دید که چشمهایشان به وضوح گود رفته است؛ این هم یکی از علامتهاست.
وقتی به آدمی می رسید که دچار افت آب بدن شده، اولین و بهترین کار این است که آب به او برسانید. آب را نباید یکهو و زیاد به او داد؛ باید آرام آرام و با فاصله های کوتاه به او نوشاند؛ اگر آبی وجود داشته باشد، اگر منعی نباشد، اگر طرف آدم، لشگر عمر سعد و عبیدا… بن زیاد نباشد؛ اگر تاریخ، عاشورای سال 61 هجری قمری نباشد، اگر مکان حادثه، سرزمین عراق نباشد و اگر ظهر نباشد؛ چون ظهر عراق حتی در اولیل پاییز هم داغ است.
**********************
فقط خدا می دونه که چقدر دلم می خواست این یادداشت کار خودم می بود.
این شبها دعا یادتون نره!

 

 

حالم به هم می خورد

 

آن اوایل وقتی که هنوز سیاستهای مسابقه 101 معلومم نشده بود، وقتی همه شرکت کنندگان بلا استثنا جواب سوالات دینی را درست می گفتند، کمی تا قسمتی در این دل ،قند آب می شد که چقدر خوب است که حداقل اگر عمل نمی کنند*، معلومات دینی شان در حد عالی است…….
گذشت و گذشت و گذشت تا رسید به نوبت روزنامه همشهری که در مسابقه شرکت کنند.و حالا کاشف به عمل آمده که سوالات دینی را قبل از مسابقه به همه آن 80، 90 نفر شرکت کننده می رسانند تا مبادا فقدان معلومات دینی باعث آبرو ریزی شود.
و حالا من این وسط…..منی که خودم حداقل در ظاهر به یک سری اصول معتقدم….می خواهم بالا بیاورم بابت این شیرین کاری شبکه سه.بابت این تظاهرسازی ها و دورویی ها، بابت …………
محض رضای خدا یکی به من بگوید ما دنبال چه هستیم؟

 

*: منظورم از “عمل نمی کنند” این نبود که من نوعی حتما عمل می کنم و آنها عمل نمی کنند. اقتضای جمله می طلبید که فعل سوم شخص جمع باشد.

 

 

 

عین…شین…قاف

 

جز همین سه حرف ساده میان تهی:

 

عین و شین و قاف

 

من،

 

چیز دیگری سرم نمی شود

 

راستی!

 

من سرم نمی شود، ولی

 

دلم که می شود!

 

 

خوش به حال قیصر امین پور.

اگر این سه حرف ساده میان تهی سرش نمی شد، حداقل دلش که می شد.ما  سر که هیچی، دلمان هم نمی شود. اینجا کسی هست که عشق سرش و یا احیانا دلش شود؟

***************

شاید باورت نشود. اما از خیلی وقت پیش ها این کار را می کرد. هیچ کس  باورش نشد که از این سن کم شروع کرده باشد.وقتی برای کسی تعریف کرده بود، بهش گفته بودند خیلی خودت را اذیت نکن. دیگر نمی توانی چیزی را تغییر بدهی. بعد از اینهمه سال؟!؟ دنبال چی هستی؟

اتفاقا خودش خوب می دانست دنبال چیست.الان 6، 7 سالی می شود که دنبال این قضیه تغییر است.این آخری ها ، خدا هم حجت را بر او تمام کرد. دیگر بهانه ای نبود. فقط خودش بود و خوش.بیشتر راه را خدا آمده بود. حالا نوبت او بود.قبلا ها چقدر امیدوار بود. فکر می کرد به راحتی خریدن یک پفک نمکی است. اما حالا….بعد از 7 سال….دستش آمده موضوع از چه قرار است. بگویم چند بار رفته تا دم در جهنم و برگشته خوب است؟ بگویم چند بار گریه و ناله کرده باشد خوب است؟  اما شده مصداق” صد بار توبه شکستی بازآ”. جدیدا توبه هم یادش می رود. یعنی شاید حس و حالش را هم ندارد.اصلا هم حسش را دارد هم حالش را، اتفاقا امید به بخشیده شدن هم دارد، اما به خودش امیدوار نیست. هرچه عزو جز و ناله کردم که یک بار دیگر…فقط یک بار دیگر….

شانه بال می اندازد و می گوید:” خدا که مسخره من نیست. تو هم بی خیال من شو.” ترجیع بند همه جملاتش هم همین است:” زندگیمه، اختیارشو دارم.” جدیدا این را هم نمی گوید. چشمانش داد می زند که خودش هم کلافه شده. اما…گفتم که، به خودش امید ندارد.دردش را به هیچ کس نمی گوید. خفه خون می گیرد و گاهی هم  می گوید:” کجا دانند حال ما سبکباران ساحلها” بعد توی هم می رود و همان سوال تکراری را می پرسد:” چرا من؟ بین اینهمه آدم، چرا من؟ هیچ کس باورش نمی شود. می دونی الان چند سال شده؟” می گویم 7 سال را می گویی؟ که جواب می دهد:” نه. همه عمرم را می گویم …. می فهمی از سه سالگی یعنی چی؟ ” حقیقتش نه من می فهمم و نه هیچ کس دیگر. به قول خودش کجا دانند حال ما سبکباران ساحلها.

کنجکاوی نکن قضیه از چه قرار است.فقط…

اگر حالش را داشتی…اگر…اگر دلت به حالش سوخت….اگر به هزار و یک دلیل خواستی دعا صدقه بدهی، فراموشش نکن. یک جوانی است حول و حوش همین سنهای جوانی. بدجور کم آورده.

 

من و سوتی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

قبل از خواندن این پست، لطفا جنبه تان را افزایش دهید. در ضمن هر گونه سو استفاده از این مطالب پیگرد حال گیری  دارد.

***

اصولا نوشتن از سوتی ها، خودش یه جور سوتیه. به هر حال… گرچه دلم می خواست این پست رو حالا حالاها ننویسم، ولی وقتی دیدم الان توی مودش هستم، بی خیال خواستم شدم. این چکیده کوچکی از سوتی های من است. خیلی سعی کردم باحال ترینش رو پیدا کنم که تا این لحظه، اینها به ذهنم رسید. اگر خیلی خسته کننده و بیخود شده بود ببخشید.

1- پدربزرگ مرحومم هر وقت می اومد خونمون یا یه خوراکی برای منو و خواهرم خریده بود یا اینکه موقع رفتن بهمون پول می داد.یادمه وقتی که من 4، 5 سالم بود و پدربزرگم داشت از خونمون می رفت بیرون، یه 200 تومنی به من داد و گفت:” اینو با خواهرت نصف کن.” قاعدتا منظور پدربزرگم این بود که اینو به دو تا صدی تبدیل کن ولی من نفهمیدم منظورش چیه. به خاطر همین، همون لحظه پول رو از وسط پاره کردم. نصفش رو دادم به خواهرم. تازه از این حرکت کلی هم خوشم اومده بود و دوباره پول را پاره کردم. بعد هی تعجب می کردم چرا بقیه از این کار من خوششون نیومده. پدربزرگم که بنده خدا کلی متعجب مونده بود که چی باید بگه؟

 

2- 6 سالم که بود، پیش دبستانی می رفتم و مامانم می اومد دنبالم و با هم می رفتیم خونه. یادمه یه بار برای مامانم کاری پیش اومد، به خاطر همین منو رسوند خونه مادربزرگ مرحومم تا بعدا بیاد دنبالم. یه روز پاییزی بود. مادر بزرگم یه غذای خوشمزه (طبق معمول) درست کرده بود. غذای منو کشید و خودش رفت نمازش رو بخونه. طفلی اون موقع ها  هنوز انقدر پیر نشده بود که نشسته نماز بخونه. نمی دونم چرا تو اون لحظه یکدفعه دلم خواست مثل این  فیلمهای ماجراجویی، کیفم رو بردارم و از خونه بزنم بیرون. غذامو تند تند خوردمو کیفمو برداشتم و از خونه   اومدم بیرون. برای اینکه مادربزرگم متوجه صدای در نشه در رو نیمه باز گذاشتم. ساعت حدود 2، 3 بعدازظهر بود و بارون تندی می اومد. کیفمو گرفتم روی سرم که خیس نشم. بعد همین طور الکی برای خودم رفتم. یه چند تا کوچه رو هم رفتم ولی خیلی خسته شدم. تصمیم گرفتم برگردم خونه خودمون. خوشبختانه خونه خودمون یه دو سه تا کوچه اون طرفتر از خونه مادر بزرگم بود. رسیدم خونمون و زنگ همسایمون رو زدم. اتفاقا اونام داشتن ناهار می خوردن. منم شکموووووووووو. یه دور هم با اونا نشستم ناهار خوردم. یادم نیست دقیقا بهشون چی گفتم . ولی فکر کنم که گفته بودم مامانم جاییه و می آد دنبالم.

 ظاهرا وقتی که مادربزرگم نمازش تموم می شه، می آد می بینه که من نیستم  و در بازه. بنده خدا نزدیک بوده سکته کنه. خلاصه زنگ می زنه به خاله هام و موضوع رو می گه. اونام که خونشون همون طرفا  

بوده  می آن دنبال من. که در نهایت به فکر یکی از خاله هام می رسه که شاید من خونه خودمون رفته باشم.

وقتی که من خالم رو پشت در خونه همسایه می بینم نزدیک بود از ترس سکته کنم چون بنده خدا کلی عصبانی بود. خلاصه اینکه منو برمی گردونه خونه و مادربزرگم کلی دعوام می کنه. البته من واقعا به صبرش غبطه می خورم چون اگه من جاش بودم به زیر کشتن یه همچین بچه ای رضایت نمی دادم. 

 

3- از دوران مدرسه به اندازه سلولهام خاطره دارم. انقدر که می تونم ساعتها  براتون تعریف کنم.  خاطرات با سوتی  و بی سوتی و غیره….

سوم دبستان که بودم یه روز یه تیله بردم سر کلاس ریاضی. تیله رو گذاشتم روی میزم و  به درس گوش کردم.اومدم مدادم رو بردارم که دستم خورد به تیله و افتاد زمین و  رفت ته کلاس. نفر ته کلاسی بلند شد و به معلم گفت:” خانم اجازه! فلانی نمی ذاره ما درس گوش بدیم. تیله می آره سر کلاس.”  منم که  از همه جا بی خبر. همینطور چارشاخ مونده بودم چی بگم.معلممون برمی گرده و یه نگاه به من می کنه و درس  رو ادامه می ده. منم یه نفس راحت می کشم که به خیر گذشته. زهی خیال باطل. درس که تموم می شه معلممون گچ رو می ذاره   زمین و می آد سمت من. دستشو می ذاره پشت گردنم و منو از جام بلند می کنه و کشون کشون به سمت در کلاس می بره و در حالیکه در رو باز می کنه، منو از کلاس می اندازه بیرون.یه چیزی تو مایه های پرت کردن.بهم می گه که تا آخر سال حق ندارم برگردم سر کلاس. لزومی نداره که بگم بعدش چه اتفاقی افتاد دیگه؟

همین قدر بدونین که فکر نمی کنم تا اون سن انقدر گریه و التماس کرده باشم.

 

4- شانس ما رو می بینین؟ دوم سوم دبیرستان بودم که یه بار داشتیم امتحان زبان فارسی  می دادیم که بغل دستیم از من پرسید:” سوال 8 چی می شه؟” من که نفهمیده بودم چی می گه گفتم:”چند؟” که چند گفتن  همان و گرفتن ورقه و یک صفر ناقابل همان. آخ ما سوختیم….آخ ما سوخیتم.

 

5- دوم دبیرستان که بودم یه معلم قرآن داشتیم که زن خیلی خوبی بود. یعنی هنوزم فکر می کنم که چرا این اتفاق افتاد. سر کلاس قرآن بودیم که شنیدم یکی داره زیر لب آواز می خونه. توی کتابم نوشتم:” یکی داره ور ور می کنه.” و به بغل دستیم نشون دادم.معلممون متوجه این قضیه شد و گفت:” بده ببینم چی نوشتی؟” خلاصه دید  و گفت از کلاس برو بیرون.هرچی عز و حز کریم که بابا من چیزی ننوشتم که.خلاصه از کلاس انداختمون بیرون و ما هم همینطور مات و متحیر رفتیم از کلاس بیرون. معلم قرانم به بغل دستیم هم که خیلی داشت می خندید، گفت تو هم برو بیرون. اونم یه جورایی از خدا خواسته اومد و با هم رفتیم دفتر که ضامن پیدا کنیم. یکی از مشاورامون ظاهرا قبول کرد که ضامن بشه. اومد دم در کلاس و با معلممون حرف زد و معلممون هم سریع گفت باشه.بیان تو. بعد نمی دونم واقعا این مشاورمون یکدفعه چش شد. قاطی کرد یا چیز دیگه ای که گفت:” نه.من نمی ذارم بیان تو. اینا باید مجازات بشن.” حالا ما رو می گی .همین طور هاج و واج مونده بودیم که چه اتفاقی افتاده. در همین لحظه در کلاس بغل باز شد و معلم زبانم اومد بیرون. ظاهر از سر و صدا اومده بود ببینه چه خبره. که وقتی این صحنه رو می بینه به من اشاره می کنه و به معلم قرآن و مشاورم می گه:” این یکی رو نذارین بره تو. خیلی اذیت می کنه. سر کلاس منم خیلی شیطونه.” الان که لزومی نداره من قیافمو تشریح کنم براتون؟ خلاصه یه اوضاعی بود دیدنی. که بالاخره با وساطت معلم قرانمون(!) دو تاییمون رو تو کلاس راه می دن.

 

6- توی دبیرستانم یه سطل آشغالایی بود که فقط مخصوص کاغذ باطله بود. بهش می گفتن سطل زباله کاغذ. خیلی بزرگ بود. یک متر ارتفاع داشت به گمونم. خلاصه اگر توش می نشستی، جا می شدی. توی مدرسه ما رسم بر این بود که بین زنگهای تفریح همه بچه ها باید می اومدن توی حیاط و کسی بالا نمی موند. من و دوستام هم که هیچ مدله حوصله رفتن به پایین رو نداشتیم، می رفیتم توی این سطل آشغالا می نشستیم و درش رو می ذاشتیم که هر وقت ناظم اومد برای سرزدن به کلاسا، ما رو نبینه. این طرح که از طرحهای ابداعی خودم بود، کلی تا اون موقع جواب داده بود. یه بار که طبق معمول توش قایم شده بودیم، به جای ناظم، یکی از مشاورای پایمون اومد بالا، که فکر کنم سر خنده بچه ها متوجه این قضیه شد و گفت میره که ناظم خبر کنه. ما هم فکر می کردیم عمرا این کار رو نمی کنه. شروع کردیم به انجام کارهای خودمون که چشمتون روز بد نبینه. ناظم عینهو شمر اومد بالا و کلی عصبانی بود و هممون رو جمع کرد که ازمون تعهد بگیره.بعد از کلی داد و فریاد، یه ورقه آوردن که تعهد بدیم. منم که نمی دونم اون لحظه چم شده بود که شروع کردم هی به خندیدن، این ناظممون خنده منو می دید و بیشتر عصبانی می شد. هی این خنده رو می دید و بیشتر عصبانی می شد. تا اینکه یه سری از بچه ها رو بخشید و از منو چند نفر دیگه تعهد گرفت. البته در این بین یه جمله هم در مورد من گفت که مثلا منو به خودم بیاره که بدتر خندم انداخت. اگرچه این جمله خیلی خنده داره ولی ترجیح می دم که نگم. دست آخر درحالیکه بچه ها دستم رو گرفته بودن، به زور از اونجا بردن. و من همچنان می خندیدم.

 

7- با فامیلای شوهر خواهرم مسافرت رفته بودیم( توجه دارید که چقدر آدم رودربایستی داره؟) . برگشتنه قرار شد یه جابجایی صورت بگیره  و من تو ماشین یکی از اونا برم. هنوز راه نیفتاده بودیم که  راننده ماشین، بیلبیلک آب پاش شیشه جلو ماشین رو فشار داد.  شیشه در سمت من پایین بود و سرم بیرون از ماشین که یه خرده از آب به صورتم خورد. منو می گی؟ در حالیکه شعف تمام صورتمو پر کرده بود یکدفعه با صدای بلند گفتم:” آخ جون! داره بارون می آد.”  توی ماشین سکوت شد. و من متوجه سوتی بزرگ خودم شدم. چقدر خدا رو شکر کردم که اینا به من نخندیدن.واقعا اون لحظه از خجالت سرخ شده بودم.

 

8- همین یکی دو سال پیش که رفته بودیم مشهد. جلوی ضریح امام رضا، دیدم که هر کسی داره یه چیزی رو به ضریح می ماله و متبرک می کنه. هر چی تو جیبامو گشتم، چیزی پیدا نکردم که بدم برام متبرک کنن.آخر سر فقط گوشی همراهم دستم بود که در کمال حماقت دادمش به یه خانمه که چسبیده بود به ضریح که برام تبرکش کنه!!!! اون خانمه فکر کرد که می گم بندازتش توی ضریح.توی اون شلوغی گفت:” بندازمش؟” و من هم که فکر می کردم داره می گه متبرکش کنم؟ گفتم:” آره. آره” لزومی نداره که ادامه بدم؟ خلاصه در جلوی چشمانم گوشیم افتاد توی ضریح و من دقیقا تا چند ثانیه فقط شوکه شده بودم. اصلا نمی دونستم باید چیکار کنم.فقط با یه صدای ناله مانند گفتم:” خانم چی کار کردی؟” بعد از این قضیه رفتیم به مسئول قسمت نذورات گفتیم که یه همچین اتفاقی افتاده. مشخصات گوشی رو دادیم و قرار شد هر وقت ضریح رو خالی کردن بهمون برگردونن.که بعد از دو ماه گوشمی برگشت.

 

این بود سوتی های بنده.ولی خب قطعا این همش نیست. یه عالمه دیگه هم هست که بی خیال شین خواهشن. ببخشید که طبق معمول طولانی بود.

خانه اسناد سدان

همیشه گذشته برایم رنگی از ابهام داشته است. چه گذشته ای که هیچ وقت آن را لمس نکرده باشم و چه گذشته ای که گوشهای از آن جای پای من باشد.حتی در مسائل ریز و کوچک هم می شود کلی اما و اگر آورد. و چه سخت است تشخیص سره از ناسره. این روزها کتابی در دستم است که می خواهد گذشته را در لابلای همه اسناد ریز و درشتش برایم روشن کند.” اسرار خانه سدان” نام کتاب است.و من با همه نیات کوچک و بزرگم از خواندن کتاب، می خواهم مصدق را در قابی نو پیدا کنم. مصدقی که او را تا پای لیست فراموسونری در ایران هم کشیده اند. و من می مانم و اینهمه سوال. مصدق و جاسوسی برای انگاستان؟ اما کتاب اسرار خانه سدان مصدق را همان مصدق آرمانی من معرفی می کند. مصدقی که شرط می بندم خودش هم دقیقا نداست با ملی کردن نفت چه خدمت بزرگی به فرد فرد این ملت کرد.

همه چیز از ملی شدن شروع شد. از مجلس ملی و از…مصدق. شاید باورش سخت باشد درک عجز این ملت در مقابل استعمار. اینکه بعد از ملی شدن صنعت نفت، هیچ کس جرئت پایین آوردن پرچم انگستان از چاههای نفت آبادان را نداشته است. هیچ قدرتی! و این مرا متحیر می کند. ماجرا به آنجا می کشد که یکی از عوامل ایرانی “سازمان تبلیغات شرکت نفت انگاستان در ایران”(1) متوجه انتقال مشکوک برخی از اسناد از سازمان به خانه نماینده شرکت نفت انگستان یعنی آقای “سدان”  شد. بعد از تکرار این انتقال، موضوع را با ظفر بقایی که یکی از افراد صاحب نام در ملی شدن صنعت نفت بود، در میان می گذارد.او هم موضوع را به مصدق منتقل می کند.بعد از کسب تاییدیه از مصدق، بقایی به بهانه صورت برداری از اموال آقای سدان عده ای را مامور رفتن به خانه او می کند.بعد از ورود به خانه، متوجه می شوند که نه تنها در خانه او لوازم فرستنده اطلاعات وجود دارد که بلکه حتی حمام خانه هم پر است از اسناد و مدارک.بعد از شکایت انگلستان از ایران در دادگاه لاهه(2)، بابت ملی شدن صنعت نفت، فقط همین اسناد بوده ، که توانسته ایران را از شکست در این بازی نجات دهد.که در غیر اینصورت ملی شدن صنعت نفت، تنها قانونی غیرواقعی محسوب می شده است.

 

با همه این حرفها، رفتن در دل تاریخ و کنکاش در آن، کار من نیست.همینطور قضاوت درباره بعضی از آدمها.اما شاید بشود برای همه آنهایی که این مملکت را یک قدم به جلو برده اند طلب آمرزش کرد.

و من چقدر دوست دارم اسم “امیر حسین پاکروان” را اینجا بنویسم. همان ایرانی که در شرکت تبلیغات نفت انگلستان کار می کرد. همان کسی که انتقال اسناد را به مظفر بقایی اطلاع می دهد. که شاید اگر این کار را نمی کرد……….

 

 

 

 

1-شرکت تبلیغات نفت انگلستان در ایران که در آن زمان یک هفته نامه به زبان فارسی و دو روزنامه به زبان فارسی و انگلیسی منتشر می کرد، تنها وظیفه تبلیغات برای شرکت انگلستان را به عهده نداشت. این شرکت با داشتن متخصصان بسیاری در زمینه جامعه شناسی ایران، راه را برای پیشرفت شرکت انگلستان هموار می کرد. و علاوه بر آن وظیفه خطیر خریدن بسیاری را، از مقامات و مسئولین بلندمرتبه گرفته تا بسیاری از روزنامه نگاران خرده پا را به عهده داشت.بعد از کشف اسناد خانه سدان، مقدار زیادی از اسناد خرابکاری و رشوه  از این سازمان کشف شد.

 

2- شکایت اصلی انگلستان ازایران در این دادگاه مربوط به نقض قرارداد نفتی 21 آوریل 1933 می باشد. به موجب این قرارداد سرمایه هنگفتی از ایران به غارت می رفت. که بر اثر ملی شدت صنعت نفت، این قرارداد خود به خود باطل اعلام شد.

 

اسم نویسنده کتاب: اسماعیل رائین.

 

*************************************************************

دیدی بعضی موقع ها فکت می چسبه به زمین؟

حالا شده حکایت یه عده، که آدم نمی دونه واقعا باید چی بگه؟ باید بگه خیلی آدم صادقیه؟ یا باید بگه خیلی پرو ؟ جلومونو گرفته و میگه:” خانم….. چرا هر وقت منو می بینین سلام نمی کنین؟ “

الان شما می تونین منو تصور کنین که فکم چسبیده به کف زمین.

بابا روو رو برم.حالا تصورش رو بکن که من اصلا سال به 12 ماه هم اینو نمی بینما !!! بعضیا چه اعتماد به نفسایی دارن واقعا.

فک کن من  تو دانشگاه و بیرون دانشگاه، جلوی هر کسی باید سلام بکنم، کارت بزنم و بعد رد بشم؟

(محض رضای خدا به کسی برنخوره. به خدا با شما نیستم.)

 

من چپ دستم

اینکه اولین بار کی فهمیدم چپ دستم اصلا یادم نمی آد.خب حق بدید.قبل از دبستان که به آدم چپ و راست رو یاد نمی دن.اما اولین بار اول دبستان، موقع مشق نوشتن سر کلاس،بود که فهمیدم  با بقیه یه فرق کوچولو دارم.اونم اینکه اونا دفتراشون رو مسقیم، جلوشون می ذاشتن، اما من مجبور بودم دفترم رو توی زاویه 90 درجه قرار بدم تا بتونم مشق بنویسم.(فقط یه چپ دست می فهمه من چی می گم).یا مثلا توی سالن ناهارخوری، وقتی من قاشق رو با دست چپ می گرفتم، دستم هی به نفر کناریم که قاشق رو با دست راست گرفته بود می خورد.اما اینا هیچکدوم مصیبت من نبود.مصیبت من اولین بار وقتی شروع شد که مجبور شدم روی صندلی امتحانی راست دست، امتحان بدم.اون لحظه نه تنها ورقه امتحانی، که خودمم باید تو زاویه 90 درجه می نشستم.اما خب توی سالهای تحصیلی انقدر بهش عادت کرده بودم که سر جلسه کنکور آزاد،وقتی می خواست صندلی چپ دست بهم بدن،  صندلی امتحانی راست دست رو ترجیح بدم.گرچه صندلی چپ دستی وجود  نداشت.  قرار بود دو تا صندلی رو به هم بچسبونیم تا من بتونم برگه جوابم رو روی دسته صندلی کناری بگذارم.اما خیلی زود منصرف شدم.صندلی های راست دست خیلی راحتتر از چپ دستها بودن.اولین بار، تو کنکور آزاد بود که من اینهمه چپ دست رو یکجا می دیدم.شاید چیزی نزدیک به 20 نفر چپ دست.

هیچوقت کسی به من نگفته نباید چپ دست باشم.منظورم خانواده و اطرافیانه.اون هم به یک دلیل خیلی ساده.

بابام چپ دسته.پدربزرگم قبل از اینکه راست دست بشه، چپ دست بود.و تو خانواده هر کدوم از عموها و عمه هام، یه چپ دست  وجود داره. وقتی اینهمه(6 تا) چپ دست رو در اطرافیانم می بینم، تازه ایمان می آرم که چپ دست شدن کاملا ارثیه.بین خودمون باشه، چپ دست بودن تو خونواده ما(منظورم عموها و عمه ها هم هست) نه تنها چیز بدیه که کلی هم افتخار داره.شاید باورتون نشه اما  چپ دست داشتن، یه جور پزه. خانوادم به چپ دست ها به عنوان کسی که با دست چپ می نویسه نگاه نمی کنن، نمی دونم دقیقا چه نگاهی دارن، اما همین قدر بدونین که توقع از یه چپ دست در حد یه راست دست نیست.

اما خب همه جا به چپ دست ها اینطوری نگاه نمی کنن.مثلا همین دوستای دانشگاهیم.همین چند وقت پیش بود، وقتی که حرف از چپ دست ها پیش اومد، معصومه با لحن دلسوزانه ای گفت: “می دونستی چپ دست بودن یه جور نقصه؟ یه جور معلولیته؟” کم مونده بود بگه، تو عقب افتاده ذهنی هستی.باز صد رحمت به معصومه.زینب درباره چپ دست ها می گه:” چپ دست ها همشون یه جورایی کج دست هستن.” تازه ادامه می ده که چپ دستها نه تنها باهوش نیستن که به مراتب دوز خرفتیشون از راست دستها بیشتره.اما خب در کنار این دوستان، هستند کسایی که با کمالات تر باشن.مثل مرضیه که می گه:” آخه چروووووووووووووووووووووووو؟(همون آخه چرا)” یا سبا می گه:” چپ دست بودن یه تفاوت خیلی خوبیه(اینا به تو حسودی می کنن).

 

باور کنین هدف من از این پست، تنها و تنها این بود که وبلاگم به مزخرف بودن متهم نشه.و اینکه بتونم زود به زود آپ کنم.ببخشید که این پست انقدر مسخره شد.

راستی لطف کنین، اگر چپ دست هستین خودتون رو معرفی کنین.خیلی دوست دارم اینجا هم یه چپ دست پیدا کنم.

در ضمن این پست خیلی هم بدون مناسبت نیست.نشون به اون نشون که همین سه، چهار ماه پیش بود که سالگرد چپ دستهای جهان بود! می دونستید تو ایران فقط 11 درصد چپ دست وجود داره؟

من و این آدمها

 

کور است، نابینا است، روشن دل است، یا هر کلمه کوفتی ای که در این مواقع بکار می برند.فقط همین قدر می دانم که نمی بیند. یک زن 38 ساله است.یک زن 38 ساله کور نابینای روشن دل! فقط کافیست سرم را بلند کنم و ببینمش.دقیقا روبرویم می نشیند.روبرویم می نشیند و من چه بخواهم و چه نخواهم گوشه نگاهم را پر می کند.کلی شوخی های دست اول در آستین دارد که هر وقت اراده کند می تواند کلاس را از خنده منفجر کند.و من چه تلاشی می کنم که وقتی سر را بلند می کنم نبینمش.که سایه وجودش در نگاهم نیفتد.که به تخته خیره شوم.که حواسم را بدهم به استاد که…که…اما نمی شود.هر بار که سر بلند می کنم، در قاب نگاهم جا می گیرد.و من هر بار مجبور می شوم  به میترا زل بزنم.و تو نمی دانی چه کیفی دارد به او زل زدن.زل می زنم بدون اینکه نگران باشم سنگینی نگاهم را حس کند، بدون اینکه نگران باشم که میترا هم به من خیره شود.او بی خیال، کارهای خودش را می کند و من هم کار خودم.به میترا زل می زنم.زل می زنم و به این فکر می کنم که چطور انگشتانش جای چشمهایش را گرفته؟ که چطور آنها را روی خط بریل کتابش سر می دهد.که چطور می تواند انقدر سریع و راحت متنهای عربی را حفظ کند، آنهم بلافاصله سر کلاس.به اینکه او همکلاسی من شده.به اینکه من و میترا چقدر فرق داریم؟ به اینکه منِِ چشم دار چه گلی به سر این جهان زدم که میترای کور نزده؟ اینجا که می رسد، میترا می رود روی اعصابم.صورتم را برمی گردانم و به خودم می گویم که دیگر نگاهش نمی کنم.اما …نمی شود.میترا روبرویم نشسته و من باید هر بار نگاهش کنم.و من هر بار که نگاهش می کنم تازه می فهمم که چرا به میترا  می گویند کور.به اونمی گویند کور چون نمی بیند، به او کور می گویند چون چشم ندارد.

*******************************************************

 

از بس که داستانش را تعریف کردم خسته شدم.داستان….د..ا..س..ت..ا..ن

زندگیش الحق که شبیه داستان است.بگویم؟ یعنی یک بار دیگر باید تعریف کنم؟

17 سالش بوده که جنگ شروع می شود.فاطمه را می گویم.فاطمه آباد را. بچه آبادان بوده.17 سالش که بوده جنگ شروع می شود.فاطمه 17 ساله آن موقع نماینده فرماندار(!) آبادان بوده است.با شروع جنگ به او ماموریت می دهند که بچه های پرورشگاه آبادان را به شیراز منتقل کند و خودش هم تا آبها از آسیاب بیفتد همانجا بماند، بچه ها را به شیراز می برد و تحمل نمی کند که بماند.برمی گردد.در راه برگشت به آبادان اسیر می شود. اسیر عراقیها. عراقیها در 12 کیلومتری آبادان کمین کرده بودند.حصر آبادان که به گوشتان خورده است؟وقتی کارت نماینده فرماندارش را می بینند، بی سیم می زنند که ژنرال(!) زن  ایرانی را اسیر کرده اند.فاطمه حتی نمی دانسته ژنرال یعنی چه؟ به همراه دوستش یه عراق منتقلش می کنند.قبل از او یک دختر 26 ساله را اسیر کرده بودند.بعد از سه روز یک دختر دیگر هم به جمعشان می پیوندد و روی هم 4 نفر می شوند.تنها 4 اسبر زن ایرانی در عراق.تا به عراق می رسند به زندان امنیتی الرشید می برندش.زندانی که در آن هنوز زندانیان سیاسی عراقی بودند.به محض ورودش شکنجه و آزار شروع می شود.هرچه باشد ژنرال گرفته بودند و حتما اطلاعات خوبی داشت که به دردشان می خورد.او ودوستانش، سه سال تمام را در سلولهای 3،4 متری زندگی می کنند.بدون نور.علاوه بر الرشید، زندان امنیتی ابوقریب(معرف حضور که هست؟) را هم تجربه کرده است. در حالی که ایران حتی نمی دانسته که آنها اسیر شده اند.شهید تندگویان و همرزمانش و شهید پاکنژاد در سلول های مجاورشان بوده اند.اوایل تا توانستند بوسیله زبان مورس به هم اطلاعات داده اند و وقتی دیگر حرفی برای گقتن نداشته اند خواب هایشان را برای هم تعریف می کردند و هر کس خواب دیگری را تعبیر می کرده است(می فهمید عمق فاجعه را). هر بار که عراقیها برای کتک و شکنجه وارد سلول این 4 دختر می شدند، شهید تندگویان فریاد می زده:” نصر من ا… و فتح قریب. هر کس صدای من را می شنود بگوید: و بشر صابرین.” اینطوری بوده است که اسرای ایرانی، زندان را روی سرشان می گذاشتند و عراقیها مجبور می شدند از سلول این 4 دختر خارج شوند.ماجرای مطلع شدن ایران از این 4 دختر اسیر هم خودش به تنهایی یک داستان است.خلبان لبیبی اسیر می شود و او را به سلول مجاور انها می آورند.و این 4 دختر هم وقتی که اطلاعاتی درباره جنگ ایران و عراق از او می گیرند (تا آن لحظه فکر می کردند که جنگ تمام شده است)،  مشخصات خود را به او می دهند.خلبان لبیبی را فردای آن روز از سلول مجاور آنها خارج می کنند و دیگر بازنمی گردانند.انگار که وظیفه او فقط اطلاع از مشخصات این 4 دختر بوده  است.لبیبی بعد از خارج شدن از سلول آنها، در ملاقات با صلیب سرخ و در نوشتن نامه برای خانواده اش اطلاعات این 4 دختر را عنوان می کند.ایران بعد از باخبر شدن از وجود آنها، با عراق وارد مذاکره می شود و در نهایت یک سال بعد، وقتی که آنها را دیگر به اردوگاه منتقل کرده بودند(جایی که روزی  آرزویش را داشتند)،این 4 دختر را با 16 نظامی اسیر بلندپایه عراقی مبادله می کنند.آباد و بقیه دوستانش در 12 بهمن 62 وارد خاک ایران می شوند.به قول خودش:”12 بهمن بود که به ایران رسیدیم.تا عمر دارم اون لحظه شیرین رو فراموش نمی کنم.وقتی که از پله های هواپیما پایین می آمدم، برف می بارید.دستم را زیر برف گرفتم و گفتم این برف ایرانه.این هوای آزادیه. و دلم تنگ شد برای همه اسرای مردی که در عراق با ما خداحافظی کرده بودند.”

 

(از یکی از دوستان آباد پرسیدم که امنیت این 4 دختر در این چهار سال چگونه بوده است؟بلافاصله منظورم را فهمید و گفت که هیچوقت در این 4 سال تعرض و تجاوزی نبوده است. اما مردم این را باور نمی کنند.به خاطر همین اصلا دور و بر این سوال هم نرو.

دوست فاطمه اینها را می گوید اما من نمی دانم چرا به مردم حق می دهم.خودم هم باورم نمی شود.تقصیری هم نداریم.تصور زندان ابوقریب به تنهایی پشت هر کسی را می لرزاند. به هر حال این آخری را اضافه کردم که فقط بگویم شما هم این فکر را درباره فاطمه نکنید.)

*******************************************************

 

ساعت حول و حوش 7 شب است و من هنوز به خانه نرسیدم.نصف مسیر هنوز باقی است و من باید خودم را برای یک ترافیک یک ساعته آماده کنم.پول را می گذارم روی پیشخان و می گویم 5 تا بلیت لطفا.نمی شنود.سرش پایین است و من کپه موهای سفیدش را تماشا می کنم.انگار نه انگار که اصلا من وجود دارم.سرش همچنان به کار خودش گرم است.می خواهم دوباره بگویم که پشیمان می شوم.اعصاب بی اعصابی این یکی را  ندارم.همه شان مثل هم هستند.انگار که تقصیر تو بوده که بلیت فروش شده، انگار که تقصیر تو بوده که باید از صبح  تا این وقت شب سگ دو بزند محض خاطر عزیز یک لقمه نان. بی صبرتر از این حرفها هستند.تمام خستگی یک روز را جمع می کنند تا سر طعمه بدبختی خالی کنند.

در همین فکرها هستم که سرش را بلند می کند.نگاه مبهوتش به من می فهماند که همین حالا متوجه من شده است.لبخند می زند و می گوید:” بابا جون من شما رو ندیدم.منو ببخش که باعث شدم وقتت تلف شه.” خلع سلاح خلع سلاحم.حمله اش به قدر ناگهانی بود که فقط توانستم دست و پا شکسته بگویم:” نه…نه اشکالی نداره.” اما او انگار دست بردار نبود.پشت سر هم عذرخواهی می کرد و می گفت چرا بلندتر نگفته ام؟ دست آخر به جای 5 تا بلیت، 8 تا می دهد.می گویم:” نه.من فقط 5 تا خواستم.” جواب می دهد:” می دونم.می دونم.منتها این سه تای دیگه به خاطر عذرخواهی بابت معطل کردن شما بود” پشت سر هم اصرار می کند و قسم می دهد که:” جون ناصر بردار.من متوجه حضور شما نشدم.من مقصرم.” هر 8 تا بلیت را برمی دارم و می روم.برخورد آقا ناصر در آن شب خسته کننده  تهوع آور، به قدری غیر منتظره  بود که بی اغراق دلم هوس گریه کرد.

 

********************************************************

تمام روز فکرم مشغوله.می دونی؟ دنیای این آدما جایی برای احمقهایی مثل من نداره.این بهترین نتیجه ایه که گرفتم.

چند وقتیه که تهوع منو ول نمی کنه.تهوع از همه آدمای زرنگ.

آره.درست می گی.می دونم که حق با اونهاست.گفتم که.خودم اولش گفتم.دنیای این آدما جایی برای احمقهایی مثل من نداره.

همین!

« مطلب‌های قدیمی‌تر