قبل از خواندن این پست، لطفا جنبه تان را افزایش دهید. در ضمن هر گونه سو استفاده از این مطالب پیگرد حال گیری دارد.
***
اصولا نوشتن از سوتی ها، خودش یه جور سوتیه. به هر حال… گرچه دلم می خواست این پست رو حالا حالاها ننویسم، ولی وقتی دیدم الان توی مودش هستم، بی خیال خواستم شدم. این چکیده کوچکی از سوتی های من است. خیلی سعی کردم باحال ترینش رو پیدا کنم که تا این لحظه، اینها به ذهنم رسید. اگر خیلی خسته کننده و بیخود شده بود ببخشید.
1- پدربزرگ مرحومم هر وقت می اومد خونمون یا یه خوراکی برای منو و خواهرم خریده بود یا اینکه موقع رفتن بهمون پول می داد.یادمه وقتی که من 4، 5 سالم بود و پدربزرگم داشت از خونمون می رفت بیرون، یه 200 تومنی به من داد و گفت:” اینو با خواهرت نصف کن.” قاعدتا منظور پدربزرگم این بود که اینو به دو تا صدی تبدیل کن ولی من نفهمیدم منظورش چیه. به خاطر همین، همون لحظه پول رو از وسط پاره کردم. نصفش رو دادم به خواهرم. تازه از این حرکت کلی هم خوشم اومده بود و دوباره پول را پاره کردم. بعد هی تعجب می کردم چرا بقیه از این کار من خوششون نیومده. پدربزرگم که بنده خدا کلی متعجب مونده بود که چی باید بگه؟
2- 6 سالم که بود، پیش دبستانی می رفتم و مامانم می اومد دنبالم و با هم می رفتیم خونه. یادمه یه بار برای مامانم کاری پیش اومد، به خاطر همین منو رسوند خونه مادربزرگ مرحومم تا بعدا بیاد دنبالم. یه روز پاییزی بود. مادر بزرگم یه غذای خوشمزه (طبق معمول) درست کرده بود. غذای منو کشید و خودش رفت نمازش رو بخونه. طفلی اون موقع ها هنوز انقدر پیر نشده بود که نشسته نماز بخونه. نمی دونم چرا تو اون لحظه یکدفعه دلم خواست مثل این فیلمهای ماجراجویی، کیفم رو بردارم و از خونه بزنم بیرون. غذامو تند تند خوردمو کیفمو برداشتم و از خونه اومدم بیرون. برای اینکه مادربزرگم متوجه صدای در نشه در رو نیمه باز گذاشتم. ساعت حدود 2، 3 بعدازظهر بود و بارون تندی می اومد. کیفمو گرفتم روی سرم که خیس نشم. بعد همین طور الکی برای خودم رفتم. یه چند تا کوچه رو هم رفتم ولی خیلی خسته شدم. تصمیم گرفتم برگردم خونه خودمون. خوشبختانه خونه خودمون یه دو سه تا کوچه اون طرفتر از خونه مادر بزرگم بود. رسیدم خونمون و زنگ همسایمون رو زدم. اتفاقا اونام داشتن ناهار می خوردن. منم شکموووووووووو. یه دور هم با اونا نشستم ناهار خوردم. یادم نیست دقیقا بهشون چی گفتم . ولی فکر کنم که گفته بودم مامانم جاییه و می آد دنبالم.
ظاهرا وقتی که مادربزرگم نمازش تموم می شه، می آد می بینه که من نیستم و در بازه. بنده خدا نزدیک بوده سکته کنه. خلاصه زنگ می زنه به خاله هام و موضوع رو می گه. اونام که خونشون همون طرفا
بوده می آن دنبال من. که در نهایت به فکر یکی از خاله هام می رسه که شاید من خونه خودمون رفته باشم.
وقتی که من خالم رو پشت در خونه همسایه می بینم نزدیک بود از ترس سکته کنم چون بنده خدا کلی عصبانی بود. خلاصه اینکه منو برمی گردونه خونه و مادربزرگم کلی دعوام می کنه. البته من واقعا به صبرش غبطه می خورم چون اگه من جاش بودم به زیر کشتن یه همچین بچه ای رضایت نمی دادم.
3- از دوران مدرسه به اندازه سلولهام خاطره دارم. انقدر که می تونم ساعتها براتون تعریف کنم. خاطرات با سوتی و بی سوتی و غیره….
سوم دبستان که بودم یه روز یه تیله بردم سر کلاس ریاضی. تیله رو گذاشتم روی میزم و به درس گوش کردم.اومدم مدادم رو بردارم که دستم خورد به تیله و افتاد زمین و رفت ته کلاس. نفر ته کلاسی بلند شد و به معلم گفت:” خانم اجازه! فلانی نمی ذاره ما درس گوش بدیم. تیله می آره سر کلاس.” منم که از همه جا بی خبر. همینطور چارشاخ مونده بودم چی بگم.معلممون برمی گرده و یه نگاه به من می کنه و درس رو ادامه می ده. منم یه نفس راحت می کشم که به خیر گذشته. زهی خیال باطل. درس که تموم می شه معلممون گچ رو می ذاره زمین و می آد سمت من. دستشو می ذاره پشت گردنم و منو از جام بلند می کنه و کشون کشون به سمت در کلاس می بره و در حالیکه در رو باز می کنه، منو از کلاس می اندازه بیرون.یه چیزی تو مایه های پرت کردن.بهم می گه که تا آخر سال حق ندارم برگردم سر کلاس. لزومی نداره که بگم بعدش چه اتفاقی افتاد دیگه؟
همین قدر بدونین که فکر نمی کنم تا اون سن انقدر گریه و التماس کرده باشم.
4- شانس ما رو می بینین؟ دوم سوم دبیرستان بودم که یه بار داشتیم امتحان زبان فارسی می دادیم که بغل دستیم از من پرسید:” سوال 8 چی می شه؟” من که نفهمیده بودم چی می گه گفتم:”چند؟” که چند گفتن همان و گرفتن ورقه و یک صفر ناقابل همان. آخ ما سوختیم….آخ ما سوخیتم.
5- دوم دبیرستان که بودم یه معلم قرآن داشتیم که زن خیلی خوبی بود. یعنی هنوزم فکر می کنم که چرا این اتفاق افتاد. سر کلاس قرآن بودیم که شنیدم یکی داره زیر لب آواز می خونه. توی کتابم نوشتم:” یکی داره ور ور می کنه.” و به بغل دستیم نشون دادم.معلممون متوجه این قضیه شد و گفت:” بده ببینم چی نوشتی؟” خلاصه دید و گفت از کلاس برو بیرون.هرچی عز و حز کریم که بابا من چیزی ننوشتم که.خلاصه از کلاس انداختمون بیرون و ما هم همینطور مات و متحیر رفتیم از کلاس بیرون. معلم قرانم به بغل دستیم هم که خیلی داشت می خندید، گفت تو هم برو بیرون. اونم یه جورایی از خدا خواسته اومد و با هم رفتیم دفتر که ضامن پیدا کنیم. یکی از مشاورامون ظاهرا قبول کرد که ضامن بشه. اومد دم در کلاس و با معلممون حرف زد و معلممون هم سریع گفت باشه.بیان تو. بعد نمی دونم واقعا این مشاورمون یکدفعه چش شد. قاطی کرد یا چیز دیگه ای که گفت:” نه.من نمی ذارم بیان تو. اینا باید مجازات بشن.” حالا ما رو می گی .همین طور هاج و واج مونده بودیم که چه اتفاقی افتاده. در همین لحظه در کلاس بغل باز شد و معلم زبانم اومد بیرون. ظاهر از سر و صدا اومده بود ببینه چه خبره. که وقتی این صحنه رو می بینه به من اشاره می کنه و به معلم قرآن و مشاورم می گه:” این یکی رو نذارین بره تو. خیلی اذیت می کنه. سر کلاس منم خیلی شیطونه.” الان که لزومی نداره من قیافمو تشریح کنم براتون؟ خلاصه یه اوضاعی بود دیدنی. که بالاخره با وساطت معلم قرانمون(!) دو تاییمون رو تو کلاس راه می دن.
6- توی دبیرستانم یه سطل آشغالایی بود که فقط مخصوص کاغذ باطله بود. بهش می گفتن سطل زباله کاغذ. خیلی بزرگ بود. یک متر ارتفاع داشت به گمونم. خلاصه اگر توش می نشستی، جا می شدی. توی مدرسه ما رسم بر این بود که بین زنگهای تفریح همه بچه ها باید می اومدن توی حیاط و کسی بالا نمی موند. من و دوستام هم که هیچ مدله حوصله رفتن به پایین رو نداشتیم، می رفیتم توی این سطل آشغالا می نشستیم و درش رو می ذاشتیم که هر وقت ناظم اومد برای سرزدن به کلاسا، ما رو نبینه. این طرح که از طرحهای ابداعی خودم بود، کلی تا اون موقع جواب داده بود. یه بار که طبق معمول توش قایم شده بودیم، به جای ناظم، یکی از مشاورای پایمون اومد بالا، که فکر کنم سر خنده بچه ها متوجه این قضیه شد و گفت میره که ناظم خبر کنه. ما هم فکر می کردیم عمرا این کار رو نمی کنه. شروع کردیم به انجام کارهای خودمون که چشمتون روز بد نبینه. ناظم عینهو شمر اومد بالا و کلی عصبانی بود و هممون رو جمع کرد که ازمون تعهد بگیره.بعد از کلی داد و فریاد، یه ورقه آوردن که تعهد بدیم. منم که نمی دونم اون لحظه چم شده بود که شروع کردم هی به خندیدن، این ناظممون خنده منو می دید و بیشتر عصبانی می شد. هی این خنده رو می دید و بیشتر عصبانی می شد. تا اینکه یه سری از بچه ها رو بخشید و از منو چند نفر دیگه تعهد گرفت. البته در این بین یه جمله هم در مورد من گفت که مثلا منو به خودم بیاره که بدتر خندم انداخت. اگرچه این جمله خیلی خنده داره ولی ترجیح می دم که نگم. دست آخر درحالیکه بچه ها دستم رو گرفته بودن، به زور از اونجا بردن. و من همچنان می خندیدم.
7- با فامیلای شوهر خواهرم مسافرت رفته بودیم( توجه دارید که چقدر آدم رودربایستی داره؟) . برگشتنه قرار شد یه جابجایی صورت بگیره و من تو ماشین یکی از اونا برم. هنوز راه نیفتاده بودیم که راننده ماشین، بیلبیلک آب پاش شیشه جلو ماشین رو فشار داد. شیشه در سمت من پایین بود و سرم بیرون از ماشین که یه خرده از آب به صورتم خورد. منو می گی؟ در حالیکه شعف تمام صورتمو پر کرده بود یکدفعه با صدای بلند گفتم:” آخ جون! داره بارون می آد.” توی ماشین سکوت شد. و من متوجه سوتی بزرگ خودم شدم. چقدر خدا رو شکر کردم که اینا به من نخندیدن.واقعا اون لحظه از خجالت سرخ شده بودم.
8- همین یکی دو سال پیش که رفته بودیم مشهد. جلوی ضریح امام رضا، دیدم که هر کسی داره یه چیزی رو به ضریح می ماله و متبرک می کنه. هر چی تو جیبامو گشتم، چیزی پیدا نکردم که بدم برام متبرک کنن.آخر سر فقط گوشی همراهم دستم بود که در کمال حماقت دادمش به یه خانمه که چسبیده بود به ضریح که برام تبرکش کنه!!!! اون خانمه فکر کرد که می گم بندازتش توی ضریح.توی اون شلوغی گفت:” بندازمش؟” و من هم که فکر می کردم داره می گه متبرکش کنم؟ گفتم:” آره. آره” لزومی نداره که ادامه بدم؟ خلاصه در جلوی چشمانم گوشیم افتاد توی ضریح و من دقیقا تا چند ثانیه فقط شوکه شده بودم. اصلا نمی دونستم باید چیکار کنم.فقط با یه صدای ناله مانند گفتم:” خانم چی کار کردی؟” بعد از این قضیه رفتیم به مسئول قسمت نذورات گفتیم که یه همچین اتفاقی افتاده. مشخصات گوشی رو دادیم و قرار شد هر وقت ضریح رو خالی کردن بهمون برگردونن.که بعد از دو ماه گوشمی برگشت.
این بود سوتی های بنده.ولی خب قطعا این همش نیست. یه عالمه دیگه هم هست که بی خیال شین خواهشن. ببخشید که طبق معمول طولانی بود.